پ نه پ به سبک سرشماری

  بعضی وقتها بعضی از حرکتهای اجتماعی چقدر موجب شادی و انبساط خاطر آدم میشود. خیلی

حوصله طفره رفتن ندارم، صاف میرم سر اصل مطلب. منظورم این طرح سرشماری اخیر است که هنوز

هم در حال اجراست. مامور بنده خدا آمده دم در سوالهایی میکنه که جواب همشون میتونست یه پ نه پ

 توپ باشه.نمونه ایی از سوالهایی که ازم پرسید رو براتون مینویسم که ببینید حق با من بود یا نه. بعد ببینید 

من چه حرصی خوردم که نمیتونستم این پ نه پ ها رو بهش بگم و مجبور بودم جوابهای احمقانه به سوالهای

احمقانه بدم.موقعیت خونه ام رو میگم که بتونین تصور کنین. طبقه پنجم یک برج 15 طبقه.



مامور سرشماری : منزل شما به آب لوله کشی مجهز هست؟

من : پ نه پ ، چاه داریم توی زیرزمین با دلو آب میکشیم میاریم بالا که با آفتابه خودمون رو بشوریم.

مامور سرشماری: این که توی قسمت فرزند نوشتین دخترتونه؟

من: پ نه پ، دختر همسایمونه، من چون عقده بابا بودن دارم روزا میاد اینجا من ادای باباشو در میارم

مامور سرشماری: آیا شما شهرنشین هستین؟

من: پ نه پ، اینجا برره ست، ما تابلوش رو عوض کردیم گذاشتیم الهیه.

مامور سرشماری: سرویس بهداشتی داخل منزل هست؟

من: پ نه پ هر کی هرجا دلش خواست خودش رو ول میکنه

مامور سرشماری: پنجره نورگیر داخل منزل هست؟

من: پ نه پ، تمامش رو گل گرفتیم که خودمون رو آماده کنیم واسه خواب زمستانی

مامور سرشماری: سند منزلتون مسکونیه؟

من: پ نه پ تجاریه، منتها ما چون بعضی از اعضای نداشته مان خل هستش، ازش مسکونی استفاده میکنیم.

مامور سرشماری: آیا منزل شما مجهز به سیستم سرمایشی، گرمایشی هست؟

من: پ نه پ، هم دیگر رو موقع گرما فوت میکنیم موقع سرما ها میکنیم

مامور سرشماری: منزل شما اتاق خواب دارد؟

من: پ نه پ ما از اونجایی که مرتاضیم، شبا روی نرده تراس میخوابیم

مامور سرشماری: برای روشنایی منزلتان از نیروی برق استفاده میکنید؟

من: پ نه پ، دوتا مشعلدار استخدام کردیم، شبا میان خونمون رو روشنایی میبخشن

مامور سرشماری: معتقد به دین اسلام هستین؟

این یکی دیگه جواب پ نه پ نداشت. میخواستم بهش بگم فرض کن اگه بخوام نباشم تو کاری میتونی بکنی برام؟

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

صداقت

  در این که ما ایرانی ها جوگیر هستیم که جای هیچ شکی نیست و دلیل اصلی شکستهای گروهیمان در طول تاریخ برمیگردد به همین جوگیر بودنمان. یک روز جوگیر میشویم و زنده باد میگوییم فردایش باز جوگیر میشویم و مرده باد میگوییم. یک روز یکی را میکنیم مراد و پیشوا، فردایش از بردن نامش حالمان بد میشود. 

  ولی بعضی وقتها این جوگیر بودنمان موجب انبساط خاطر میشود. مثلا همین کنسرت اخیر استاد علیزاده و اجرای آثارش توسط ارکستر سمفونی ملی ایران را برایتان تعریف کنم. از شانس خوبمان برای روز آخر اجرا بلیطی در همان جلوهای سن نمایش نصیبمان شد در سالن برج میلاد. قسمت اول کنسرت ارکستر سمفونی بود و قسمت دوم هم ابتدا ارکستر نواخت و در اواسط کار استاد علیزاده به با ستارش به روی سن آمد که بسیار مورد تشویق حضار قرار گرفت. همگان به افتخار استاد از جای برخاستند و شروع به کف زدن کردند. بعد استاد بروی صندلی جای گرفت و شروع به نواختن کرد و ارکستر هم همراهیش میکرد. در همان یکی دو دقیقه اول استاد چهار پنج باری به نقطه ای در سالن نگاه می انداخت. ناگهان دست از ساز زدن کشید و به همان نقطه انتهای سالن خیره ماند و بعد از چند ثانیه سری تکان داد و یک کلمه را با کمی اندوه و ناراحتی گفت:" صداقت". ناگهان غریو سوت و دست زدن بود که در سالن پیچید. استاد با دست جمعیت را دعوت به سکوت کرد و دوباره این بار بلند تر گفت " صداقت". باز جمعیت این بار بلندتر و با شور بیشتری شروع به دست زدن کردند و جمعیت با ریتم دست زدنشان به تکرار کلمه صداقت پرداختند. و به بغل دستیشان لبخندی میزدند و استاد را با چشم به هم نشان میدادند و میگفتند صداقت و سری تکان می دادند که یعنی" ببین استاد چی گفت ها، صداقت". یکی از وسطهای جمعیت داد زد:" جانا سخن از دل ما میگویی"

استاد علیزاده این بار با تعجب باز جمعیت را به سکوت دعوت کرد و به میکروفون جلوی ستارش اشاره کرد و این بار واضح تر کلمه قبلی را گفت که تازه جمعیت و مسئولین سالن فهمیدند استاد چی میگفته.

" صدا قطعه "


بازنشسته

چراغ سبز شد و او راه افتاد میان انبوه ماشینهای دیگر. پیرمرد همانطور که دودستش به فرمان ماشین بود به 30 سال کار کردنش فکر میکرد و بازنشستگیش. بعد از این همه سال کار کردن که نمیتوانست بیکار بماند. دنده را عوض کرد و با خود فکر میکرد این بهترین کاری بود که میتوانست انتخاب کند، مسافرکشی. به هر حال آب باریکه حقوق بازنشستگیش را با این کار کمی پرآب تر میکرد. آها این هم اولین مسافر. سرعتش را جلوی پای مسافر کم کرد.
مرد میان سالی خم شد و با صدای ته حلقی گفت: دربست
از این بهتر نمیشد. تک بوقی زد. مرد درب را باز کرد و روز صندلی عقب جا گرفت و دستش را آرام آورد جلو و به بازوی پیرمرد زد و کاغذی به او داد و همینطور که با دستش فک پایینش را گرفته بود،سرش را  آورد جلو و نجوا کنان گفت :" میرم به این آدرس". کوچه پس کوچه های بالا مالا های شهر بود. در آینه نگاهی به مرد کرد.معلوم بود همین الآن از مطب دندانپزشکی آمده بیرون. به قیافه اش نمی آمد که بخواهد سر کرایه چانه بزند. راه افتاد. باز دوباره در خاطرات خود گم شد. هر جه که فکر میکرد هیچ خاطره یا اتفاق خوش آیندی را در گذشته کاریش نمیدید. با خود فکر میکرد اصلا کاش از اول مسافرکشی میکرد. هم دردسرش کمتر بود هم به هر حال چهارتا آدم میدید، تازه جای پیشرفتش هم بیشتر بود. از این که در اولین روز کارش بعد از بازنشستگی یک مشافر دربست به پستش خورده بود را گذاشته بود به حساب اقبال بالا و خوش شانسی. دست کرد یک 100 تومانی از دسته اسکناسهای خرد جلوی دنده در آورد و بوسید و گذاشت داخل جیب پیرهنش.
گاه گداری به آدرس روی کاغذ نگاهی می انداخت و به راهش ادامه میداد. تقریبا به نزدیکی های مسیر رسیده بودند و پیرمرد طبق عادت همیشگیش سخت در افکار خود غوطه ور بود. مسافر سرش را آرام جلو آورد و آرام زد به بازوی پیرمرد و نجوا کنان گفت: "همینجا پیاده میشم". پیرمرد ناگهان فریاد زد :" یا ابالفضل" و محکم کوبید روی ترمز و ماشین ایستاده نیاستاده، در را باز کرد و دوید سمت پیاده رو که پایش گیر کرد و افتاد وسط شاخه های شمشاد جلوی ساختمان. مسافر با تعجب پیاده شد و آمد سمت پیرمرد و پرسید:" چی شد آقا؟". پیرمرد همانطور که نفس نفس میزد با دست اشاره کرد که جلوتر نرود. مرد مسافر همانطور که دستش به فکش بود پرسید:" میشه بگین چی شده؟" . پیرمرد که کمی آرام  تر شده بود، بلند شد و روی لبه جوب نشست و همانطور که میلرزید رو به مرد کرد و گفت:"چرا زدی به پشتم؟ فکر نکردی من بعد از 30 سال، این اولین روزیه که مسافرکشی میکنم" . مسافر با چشمانی گرد پرسید:" مگه قبلا چی کاره بودین؟"
پیرمرد سری تکان داد و با تلخ خنده ای گفت :" راننده نعشکش"

فامیلی پر دردسر

 از همان زمان بچگی با نام فامیلیم مشکل داشتم. نه کسی میتوانست آن را درست بنویسد نه آن که درست بخواند. زمان مدرسه معلم ها و ناظم ها در بهترین حالت ممکن آن را ملک پور یا می نوشتند و هرچه خاضعانه توضیح میدادم که این که من میگویم " ملوک پور" است به خرجشان نمیرفت. چند بار هم برای ادای پاره ایی توضیحات در مورد تجدید آوردن، والدینم را خواسته بودند که بعدا کاشف به عمل آمده بود که من در آن درس نه تنها تجدید نیاورده ام، بلکه 20 شده ام و بعد از تحقیق و تفحص متوجه میشدند که باید والدین همکلاسی دیگرم که نام فامیلیش مالک پور بوده را می خواستند. در زمان راهنمایی و کلاس علوم هر وقت معلم واژه ملوکول را میگفت همه همکلاسی های باذوقم بر میگشتند پوزخندی به من میزدند و من که به واسطه قد بلند ملقب به رسوب یا ته نشین بودم و همیشه ته کلاس مینشستم، با آن قد دراز، احساس شباهتی با ملوکول نمی توانستم بکنم.به هر حال زمان گذشت و بعد ها مثلا وقتی میرفتم بانک تا چکی را پاس کنم، متصدی با دیدن کارت شناسایی و چک معمولا چک را برمی پرداند و می گفت" عدم تطابق نام خانوادگی"، بعد که دقت می کردم میدیدم که چک به نام هومن مکوک پور امضا شده. الآن هم به طور نا خوداگاه هروقت میخواهم چکی از کسی بگیرم نامم را هیجی می کنم، میم لام واو ک پ و ر.


اینها رو گفتم تا برسم به اینجا. میخواستم لینک روزنامه تهران امروز رو که مصاحبه ام توش چاپ شده امروز رو براتون بزارم که نمیدونم چرا نمیشه لینک گذاشت، برای همین همینجوری میزارم اگه دوست داشتین بخونین کپی، پیستش کنین ( فقط که نباید مقاله ها و تحقیقات علمی رو کپی پیست کرد!!!).تو تول بارتون و ببینین که روزنامه تهران امروز که حد اقل 20 بار با من مصاحبه داشته تا الآن و مطلب ازم چاپ کرده نام خانوادگیم رو چی نوشته!.

http://www.tehrooz.com/1389/10/14/TehranEmrooz/461/Page/11/

خوندین؟ جالب بود نه؟ پیامک زدم برای آرش خوشخو، سردبیر روزنامه و گفتم شما که زحمت کشیدین ما رو دکتر خاکپور کردین، خوب یه دفعه میگفتین دکتر علی دائی! مگه چیزی کم میامد ازتون؟!

متن مصاحبه را در ادامه مطلب گذاشتم.



ادامه نوشته

روزی که مقعد رییس شد

روزی اعضای بدن دور هم جمع شدند تا برترین عضو را انتخاب کنند برای اینکه بر مسند ریاست بدن بنشیند. هر کدام از اعضاء شروع کردند از اهمیت و نوع فعالیت خود گفتن و اینکه چه نقش مهمی را در بدن بازی میکنند. از چشم گرفته تا گوش، از دست تا زبان و... در این میان آنکه از همه بیشتر سروصدا میکرد و خواهان ریاست بود، عضوی نبود جز مقعد که بقیه یا اعتنایی به او نمی کردند و اگر هم اعتنایی بود، ریشخند بود. در نهایت مغز را برگزیدند به عنوان ریئس بدن و هر عضو به جایگاه خود برگشت برای فعالیت، اما مقعد که از این انتخاب ناراضی بود، قهر کرد و گفت که حق او را خورده اند و او دیگر فعالیت نخواهد کرد. مغز به خوبی از پس ریاست بدن برمیامد و دستورات لازم را از طریق اعصاب به بقیه اعضاء میرساند و بدن بدون مشکل به زندگی و حیات خود ادامه میداد، تا این که موقع دفع رسید و مقعد در اعتصاب بود. بعد از چند روز تمام فعالیت های دیگر اعضا رو به اختلال میرفت. کل بدن را درد فرا گرفته بود، چشمها تار می دیدند، گوارش از حرکت افتاده بود. سیستم عصبی دچار مسمومیت شده بود. دست و پاها را یارای فعالیت نبود.

 مغز جلسه اضطراری اعلام کرد و اعضاء را متقاعد کرد تا مقام ریاست را به مقعد دهند تا بدن بتواند ادامه حیات دهد. اعضاء ،مقعد را فراخواندند و تاج ریاست را بر سرش گداشتند و او را رییس نامیدند. مقعد که در پوست نمیگنجید، نزدیک ترین عضو به خود را وزیر خود کرد و شروع به ریاست کردن. اعضاء هرچه صبر کردند، مقعد کار خاصی برایشان نکرد و داشت صدایشان در میامد که وزیر پیش مقعد رفت و گفت قربان چرا کاری نمیکنید؟ . مقعد آرام طوری که دیگران نشنوند در گوش وزیر گفت: آخر من که چیزی از ریاست نمیدانم. وزیر هم سر بر گوش مقعد نهاد و گفت:" شما فقط کافی ست که همان یک کاری را که قبلا هم میکردید الآن بکنید، مابقی مشکلات خود به خود حل میشود."

مستخدم خوشتیپ

اول وقت کاریم بود و آمدم داخل کلینیک و دیدم که منشی پشت میزش نیست. وارد اتاقم شدم و دیدم یکی از مراجعین با گربه اش داخل اتاق نشسته اند. پشت میزم که نشستم دیدم تی و سظل آب نظافت چی هنوز وسط اتاق بود. برشون داشتم و با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون که نطافت چی رو دعوا کنم که چرا این ها رو از توی اتاق من بر نداشته. همون موقع در زدن. من هم در همون حال در رو باز کردم و دیدم دوتا خانم با یک سگ در بغل اومدن تو و بعد از سلام پرسیدن: آقای دکتر اومدن؟. منهم سر تکون دادم و دیدم صدای منشی و کارگر از اتاق جراحی میاد و دارن اونجا رو مرتب می کنن. با سطل و تی در دست داشتم میرفتم سمت اونها که از پشت سرم شنیدم یکی از اون خانمها پچ پچ کنان به اون یکی میگفت: چه مستخدم خوشتیپیه !!!

خردل

 به قول مش قاسم " کار کار اینگیلیسیای بی ناموسه"  


آورده اند كه در كنفرانس تهران روزي چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ هاي پي در پي آن روز تاريخي، براي خوردن شام باهم نشسته بودند.

در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها

نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل

را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش

گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن

کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف

نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره

و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با

یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به

داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست استالین  رهانید 

و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه

بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با

چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در

حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید

  چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  اهمال  کرد



آشغالدونی که ما آدمها ساختیم!

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !

در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!

هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !

  اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند

  اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !

  و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .

  انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!

  بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...

 حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!

  او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .

  او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!

دو مجسمه !!!

یک داستان بسیار بسیار زیبا. نویسندش نمی دونم چه کسیه ولی هر کی بوده ذهن فوق العاده خلاقی داشته.

توی یه پارک، دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد.

این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی

چشمای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند.

یه روز صبح  خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:” از آن جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم، بچه ها و حتی کبوترهای این پارک شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میکنم.

شما ۳۰ دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید.”

و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی کرد: یک زن و یک مرد.


دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی که در نزدیکی اونا بود

دویدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند.

فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد.

بوته‌ها آروم حرکت میکردند و خم و راست میشدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های

کوچیک به گوش میرسید.

بعد از ۱۵ دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون

میداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.


فرشته که گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی کرد و از مجسمه‌ها پرسید:” شما هنوز

پانزده دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟

” مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:” میخوای یه بار

دیگه این کار رو انجام بدیم؟

” مجسمه زن با لبخندی جواب داد:” باشه. ولی این بار

تو کبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش.”


این داستان رو دوست خوبم کامران دبیری برام ایمیل کرده و من یک تتغییر بسیار کوچک در آن دادم !

اطلاعات لطفا!


میدونم انتظار دارین هروقت میاین اینجا یه چیزی راجع به حیوانات بخونین. اما این داستان کوتاه خیلی برام جالب بود، زود هم قضاوت نکنین، شاید یه ربطی به حیوانات داشت!




اطلاعات لطفا !

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند .... خودش منظورم را می فهمد.

                                                                                                                                                             نویسنده:

paul villard

انسانها و آرزوهایشان

 

آدمی موجود عجیبی است.

دوست بسیار خوبی دارم که یک جورهایی معلمم هم بوده یک زمانی.بسیار فعال و به قول فرنگی ها اکتیو و پر انرژی. برای هر موضوعی از نجاری گرفته تا پروسس اورانیوم هم ازش بپرسید، جوابی برای گفتن دارد.چند روز پیش ایمیلی برام فرستاد. این چند روز رو فکر می کردم که نامه را در وبلاگ بگذارم یا نه. حتی از خودش هم پرسیدم که گفت بذارمش. بلاخره تصمیم گرفتم بذارم که شما هم بخونین. فقط خیلی خوشحالم می کنید که شما هم اگر نظری دارید یا شما هم اگر آرزوی برآورده نشده ای دارید بنویسید که هم من بخونم هم بقیه. مثلا یکی از دوستانم قبل ها برایم نوشته بود که دوست داشته شاطر نانوایی بشود! به هر حال این هم نامه دوست من:

 سلام هومن جان

هزار ماشالله چقدر مانلی بزرگ و خوشگل شده. خدا برات نگهش داره. گاهی به کسانی که عاشق کارشون هستن غبطه می خورم.
یکی از نامه هایی که در رابطه با روحیه داغدن به پرسنل از آمریکا بدستم می رسه نوشته بود
اون ئچه کاریه که اگر 18 ساعت بطور مداوم انجام بدی بازم بخوای یکساعتع دیگه ادامه بدی؟ همون کار رو به عنوان شغل انتخاب کن. شکر خدا تو مهره ای هستی که درست توی سوراخ خودت افتادی ولی من... من با پس گردنی مهندس شدم. در تماام عمرم آرزو داشتم فراش یک تالار موسیقی مثل کارنگی هال یا همین تالار وحدت خودمون بودم. اونوقت از صبح خیلی زود به بچه های موزیسین چای می دادم. بهشون حال می دادم و به درد دلشون گوش می کردم و ناله سازشون رو می نوشیدم. آخ خدا، یعنی ممکنه روزی برسه که دیگه کسی از من چیزی نخواد و من بتونم برم فراش بشم؟
هومن دارم گریه می کنم. سخت گریه می کنم بحال عمر طلف شده خودم. البته از نظر دیگران من یک غول هستم. کسی که حتی امروز هم در صنعت صد ساله قند جوانترین مدیر عامله. آقای نماینده تام الاختیار صنایع ملی در کشور همسایه، آقای دلار آقای مهندس آقای استاد دانشگاه....
ای کاش همون فراش شده بودم. ولی در عوض چقدر زندگی کرده بودم.
هومن جون ببخش. دلم خیلی گرفته بود. بار دلمو روی سینه تو خالی کردم
فدات
کامران

 

امیدوارم شما هم آرزوهایی که در زمان بچگی داشتید را بنویسید تا بقیه هم از خواندن آن لذت ببرند. شاید هم اگر استقبال کردید یک پست درست کردم و تمام نوشته هایتان را به نام خودتان گذاشتم.


مصاحبه آخرم با رادیو زمانه

 

بدون هیچ توضیحی با هم بخوانیم و بشنویم

http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html

برای دوستانی که فیلترشکن ندارند، متن کاملش را در ادامه مطلب می گذارم

 

ادامه نوشته

اودیپ خود را دوست بداریم

 

   من شاید جزو معدود آدمهایی باشم که چهار سالگیش را هم می تواند به خاطر آورد. شب شلوغ و پر سرو صدایی را به خاطر دارم در زمانی که بعد ها فهمیدم که در آن زمان داشتم چهار ساله میشدم. چیز خیلی زیادی یادم نیست، فقط لحظه ای یادم هست که مثل خیلی از پسر بچه های شیطان (بیش فعال کنونی) خوابم نمی برد و جفتک پراکنی می کردم و مادرم مرا به به تخت برد و طبق عادت مالوف شروع کرد برایم شعر خواندن. شاید باورش سخت باشد که پسر بچه چهار ساله شروری چون من، با گوش کردن شعرهایی از حافظ، مولوی، نیما، و... سخت آرام می گرفت. موضوع شعر برایش مهم نبود، انگار ریتم و تکرار این حرفها، با آن صدای مسحور کننده مادر ،رامش می کرد. پستانکم که تا هفت سالگی یار و همدمم بود را به دهان می گرفتم و به شعر خواند مادر گوش می کردم.
این که می گویم شب تولد چهار سالگیم یادم هست پر بی راه نیست. همان موقع که همه مدعوین مشغول پایکوبی برای تولد من بودند، مادرم بالای تختم نشسته بود و برایم این شعر از کسرایی را می خواند:

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست
ورنه خاموش ست و خاموشی گناه ماست

 
بگذریم، صحبت از روز تولد بود. معمولا اولین چیزی که در روز تولد هر کس به یاد آدم می آید خودش است،خود خودش، چه روزی از چه ماهی در چه سالی؟...  اصلا این روز را آفریده اند برای این که به یاد خودت بیافتی. به یاد این بیافتی که چند ساله شدی. چند سال از روزی که از بطن مادر بیرون آمدی گذشته است. اولین کاری که آدم ها معمولا در این روز می کنند این است که ببینند در این روز چه کسی به دنیا آمده یا چه اتفاق خاصی در این روز رخ داده. 
  بچه که بودم با خودم فکر می کردم که کاش به جای آنکه روز تولدم را بدانم، روز مرگم را می دانستم. مثلا  آن موقع ها با خودم کنار آمده بودم که ۲۵ سال برای زندگی کافیست. فکری در ۷ سالگی. در هفت سالگی واقعا فکر می کردم که ۲۵ سالگی آخر دنیای هر کسی است. در آن سن، آخر آرزوی درس خواندم، کلاس چهارم دبستان بودن بود، واقعا کسی که کلاس چهارم دبستان بود، حکم دکتری داشت برایم.
  البته من را گاهی در زمان بچگی تحویل می گرفتند. مثلا یادم هست در سالروز تولد ۶ سالگیم، پدرم من را به سیرک بزرگ اروپا برد. یادش به خیر نباد. آدم هایی آمدند و کلی پشتک وارو زدند و بعد دخترکانی آمدند که رقص ها می کردند، و بعد نوبت حیوانات شد. سلطان جنگل را مجبور به پریدن از حلقه ایی می کردند و پلنگ مغروری را به عجز..  .. آنقدر آن شب به حال حیوانات بدبخت گریه کردم با آن چشم های بچه گانه، که پدر وسط های سیرک، دستم را گرفت و از آن چادر بزرک بیرونم برد و همینطور که به سمت ماشین می رفتیم می گفت:" لیاقتت همینه. میخواستیم بهت خوش بگذره تو روز تولدت".
   الآن که فکر می کنم می بینم که چه بچه بد اخلاق و نافهمی بودم. چرا باید عیش دیگران را به خاطر خواسته خود منقص می کردم؟.  اما من لیاقت خود را یافتم. چیزی که از ۵ سالگی یافته بودمدش "دامپزشک شدن". آن موقع از پدر متنفر شده بودم که مرا به چنان جهنمی برده بود. ولی حالا با خود فکر می کنم که پدر، با اطلاعاتی که داشت می خواست که مرا خوشحال کند با دیدن حیوانات در آن سیرک...  الآن که خود، پدر شده ام می فهمم این تناقضات را. پدر تقصیری نداشت، چون پدرش هم چیزی از این دست به او نیاموخته بود. 
همه این ها به کنار.
داشتم می گفتم. روز تولدم هست و با خود تنهایم. شب تولدم تمام شده و من باز هم تنهایم. دارم در تنهایی های خودم سالروزهای تولدم را مرور می کنم. تولد ۶ سالگیم را که گفتم در آن سیرک چه گذشت.  ۷ و ۸ و ۹ سالگی یادم نیست، چون برخورد کرد به سالهای انقلاب و بعد هم ... جنگ. ۱۰ سالگی تولد خانگی گرفتند برایم که چیزی از آن یادم نیست، مهمانها همه عمه خانم ها و عمو جان ها و ... بودند و قبل از این که من چیزی از جشن تولدم بفهمم خوابم برده بود. قبل از آن که بخوابم یادم هست که عمو جان انگشت های سبابه و بقلیش را بلند می کرد و می گفت:" دو ماه دیگه میرن اینا" و دایی جوانم در گوشه ای از سالن خانه مان نشسته بود و پوتین هایی که آن موقع ها برای چریک ها مد بود برای پاهایش اندازه می کرد. سال های بعد هم به واسطه جنگ که نمیشد شبها چراغی افروخت و بعضی ها دوست نداشتند که سر و صدایی از کاشانه ایی بلند شود، و همه می دانیم که نشد.
سال ها گذشت. سال ها و سالها و من هیچ جشنی برای روزی که به دنیا آمده بودم نداشتم در هیچ سالی. اصلا انگار ما سالها بود که مرده ایم. نه این که اصلا چیزی نباشد. مثلا اگر روز تولدم بود، شب که می شد، پدر با بسته و کیکی می آمد خانه و ما خیلی یواشکی شمعی بر آن کیک می گذاشتیم و سریع فوتی می کردیم، نه به خاطر آنکه تولدمان به خیر شود، نه، فقط به خاطر آنکه فانتوم های عراقی روشنایی را از پنجره خانه ما نبینند تا بمبارانمان کنند و کادویی که از بسته در می آمد که ...
بگذریم، امروز به قولی ۳۹ ساله شده ام. اگر فاصله این سال ها را هم برایتان نگفتم، خود برای خود داستانیست. روزهای خوشی و ناخوشی.
  همه این ها را گفتم که این را بگویم.امشب شب تولد ۳۹ سالگیم بود. آدم در شب تولدش گاهی به فکر گذشته ها می افتد. به فکر خیلی چیز ها. امشب که داشتم دفترچه شعر و خاطراتم را ورق میزدم،  به ناگاه رسیدم به این شعر. شعری که مادرم برای بیست و یکمین سال زندگیم سروده. سالروزی که من فرسنگ ها از او دور بودم. خیلی وقت بود که سراغ دفتر شعرم نرفته بودم. دیدن این شعر انگار خون را در رگهایم دوباره به گردش درآورد. شعری که مادرم برای بیست و یک سالگیم سروذه. یاد لالایی هایش افتادم که زندگی زیباست را برایم می خواند.
می خواهید شعرش را با هم بخوانیم؟

شعر مادرم برای بیست و یک سالگیم:

دل من در پائیز

در غم باغچه است

وقتی از آنهمه گلبرگ تهی ست

وقتی از شاخه سرشار گل یاس

ستون فقراتش باقیست

نازنینم

روزی پائیزی بود

اولین بار که گرمای نفسهای تو را بوئیدم

گرچه

بعد از آن روز عزیز

بیست و یک بار دگر

باد و پاییز رسید

دست های تو بهارانم شد

در تو من روییدم

 

دست همه مادران دنیا را می بوسم. موجوداتی که همه هستی خود را نثار می کنند بی هیچ مزد و منتی.

 

 

 

تکرار یک عکس بعد از بیست سال

 

  بعضی وقتها معیار اندازه گیری زمان برای چیزهای متفاوت فرق می کند. مثلا، می گویند اگر می خواهی ارزش یک سال را بدانی از دانش آموزی که رفوزه شده بپرس. اگر می خواهی معنی ۵ ماه را بدانی از مادری که جنینش را سقط کرده بپرس. اگر می خواهی معنی یک ساعت را بفهمی از عاشقی بپرس که دلدارش در سر قرار دیر کرده. اگر می خواهی معنی یک هزارم ثانیه را بفهمی از دونده ایی بپرس که در المپیک، دوم شده و ...
  اما قرار ما از جنس دیگری بود. قراری نبود که در یک ثانیه و ماه و سال گم شود. قرار ما یک قرار بیست ساله بود، بله بیست ساله. هر دوستی ای، در لحظه ای ایجاد می شود، با سلامی در ایستگاه اتوبوس، یا گلاویزی بر سر نگاه چپی به دختر همکلاسی، تعارف بر سر نشستن پشت میز نهار، دادن دو زاری اضافه برای تلفون عمومی دانشگاه، نصف کردن آخرین تکه" ته دیگ" در سلف سرویس ،... آری دوستی ما به همین مسخرگی ها که گفتم  آغاز شد، آغاز دوستی و مودتی که هنوز پایدار است.
ما هفت نفر بودیم. هفت همخانه. هفت یار. هفت نفری که همه دانشگاه، ما را به انگشت نشان می دادند. هفت نفری که روزی ما، بله ما هفت نفر، رییس دانشگاه را عوض کردیم. هفت نفری که هر کاری که به فکرتان نمیرسد را روزهایی کردیم... نپرسید چه کار هایی!

   و ما هفت نفر قراری گذاشتیم. قراری بیست ساله... دقیقا در روز ۸/۸/۶۸. وقتی که تقریبا همه مان ۱۸، ۱۹ ساله بودیم؛ و برای این که یادمان نرود، آمدیم دم تراس خانه و عکسی گرفتیم به یادگار، تا یادمان بماند که ۲۰ سال بعد، در چونین روزی باید گرد هم آییم. آمدیم دم این نرده که پشتش صحرایی برهوت بود باییستیم و هم قسم شویم که روزی هر کداممان برای خود کسی شویم، تا به آبادانی این سرزمین خدمت کنیم.

 از راست به چپ: محسن گل احمر، جواد مشتری دوست، سهیل ملوک پور، هومن ملوک پور، مازیار کاغذچی، علیرضا مشیری

  خوب یادم می آید،  قرار گذاشتیم که در تاریخ ۸/۸/۸۸ دور هم جمع شویم. بیست سال! زمان کمی نیست. آن موقع هفت نفر بودیم. همخانه های زمان دانشگاه. همه مان دامپزشکی می خواندیم بغیر از سهیل که میکروبیولوژی می خواند و ما به اختصار "میکروب" صدایشان می کردیم. دلیل اولیه ای که برای این روز گذاشتیم، خود سهیل بود، چون ملقب به" هشت اعظم" یا " هشتک میرزا" بود. جریان هشت بودن سهیل مفصل است، باشد جایی برایتان بعدا تعریف می کنم. در آن زمان آنقدر این روز موعود دور بود که با خود می گفتیم این هم از همان قرار هایی است که فردایش یادمان می رود. اما، هر روز که گذشت، هر ماه که گذشت، هر سال که می گذشت سایه حضور این روز نزدیک تر و نزدیک تر می شد. در هر مهمانی که همه دور هم جمع بودیم صحبتی از روز هشت بود. تا بلاخره روز موعود فرا رسید.همه جمع شدیم منزل سهیل. قبل از هر چیز، رفتیم و عکسی که ۲۰ سال پیش انداخته بودیم را با همان ترتیب تکرار کردیم. فقط حیف که حیاط خانه سهیل نرده نداشت که بر آن تکیه کنیم. اما آرزویمان را در پس آن داشتیم، سبزینه و حیات...

 


  غبار ایام روی سر و صورت همه مان ریخته( از همه بیشتر بر روی من)، اما می بینید که هنوز خنده بر لب داریم.

هیچکدام از شما سراغ نفر هفتم را در این عکس ها نمی گیرد؟ یکبار دیگر ما را بشمارید از راست به چپ!  بله، شش نفریم. نفر هفتممان در عکس بالایی پشت دوربین بود و در عکس پایین زیر خروار ها خاک سرد آرمیده.

 

رامین منانی، دوست خوبی که در شب عید سال ۱۳۷۰ جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. دوست خوبی که هر کدام از ما( هفت نفر) از او بسیار خاطره داریم... یادش بخیر.

  و ما هفت نفر هنوز هستیم. قرار هایمان هم هنوز هست. این یکی که شد. خدا را چه دیدی، پس  قرارمان باشد برای    ۸/۸/۱۴۸۸ 

پ.ن: برای آنان که در آن تاریخ این مطالب را می خوانند. بدانید که چه آدم های باحالی در این زمان زندگی می کردند.

 

 

مادر مهربان

 

همیشه که نباید ما برای شما روضه خوانی حیات وحش و حیوانات را برگذار کنیم. بگذارید کمی این بار با هم بخندیم...  آن هم به واسطه تصور سگ بودن...
------------------------------------------------------------------------

پسر : مامان، چرا تو سفیدی و من سیاهم؟

مادر: بچه بیخیال شو، بعد از اون پارتی کوفتی اون شب، شانس آوردی که الآن  واق واق نمی کنی...!

چه کشکی، چه پشمی؟

 

چوپاني گله را به صحرا برد. به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده همه گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد

کوچه ـ شاملو

روز کودک

 

خیلی خواستم موضوعی در رابطه با این روز با وبلاگ پیدا کنم اما نشد. تا بلآخره مینو بانو به دادم رسید.
شاهد از غیب آمد. همه آنچیز که برایم فرستاده را می گذارم. فکر کنم بهترین پیام باشد برای این روز. به امید روزی که هیچ کودکی بی پناه نباشد.
فقط ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... اما، ما بزرگتر هایی که سر آنها تشر میزنیم که این کار را بکن یا آن کار را نکن ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. کار هایی که مقیاس درستی و غلط بودن آن را خود بر آن مقراض کرده ایم. قیچی صلاح و نا صواب را بر پارچه ذهن آنها میدریم. و خود قافلیم از هزار دستمال کثیف که بر اعمالمان می کشیم. باور نمی کنید؟ بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟
با هم بخوانیم...

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

رابطه انسان و جهان در چهار خط

پسر کوچک به سمت پدرش آمد و گفت بیا بازی کنیم. پدر که حوصله نداشت، یک تکه روزنامه که نقشه جهان روی آن بود را تکه تکه کرد و به پسر داد و گفت بیا این رو درست کن. چند دقیقه بعد پسر روزنامه را آورد و پدر در کمال تعجب دید که پسر همه تکه ها را صحیح در کنار هم چیده است.  پرسید چطور نقشه به این پیچیدگی را به طور کاملا درست کنار هم چیده؟ پسر به آرامی روزنامه را برگرداند و عکس یک انسان را در پشت صفحه نشانش داد و گفت:" وقتی که آدم درست بشه، جهان هم درست می شه."

نقل به مضمون

خر مرا از كُره گي دُم نبوده است


مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"! مرد به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم.

قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام."

قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد!

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست!"

صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كُره گي دُم نبوده است!

از كتاب "كوچه"، اثر احمدشاملو

روزگارا قصد ايمانم مكن

 دیشب با امیر تلفنی حرف می زدم. از هر دری حرف بود و صحبت. بیت اول یک شعر از سایه را برایش خواندم گفتم خیلی دلم می خواهد که این شعر را پیدا کنم. شعری که هوشنگ ابتهاج در سالهایی دور، بعد از آنکه احسان طبری به تلوزیون آمد و گفت که "با خواندن کتاب های شهید مطهری به اسلام گرویده است"  برای او و شکستنش گفت. آنموقع در دهه شصت با آنکه سنی نداشتم، از خواندنش لذت بردم. امروز که ایمیلهایم را چک می کردم ایمیلی دیدم از امیر که عنوان نامه اش "شعر سایه" بود. این بار که شعر را خواندم انگار تک تک موهای بدنم، چون سوزن بر بدنم فرو می رفت. چقدر این شعر زیباست. بارها خواندمش و لذت بردم. حیفم آمد شما را در آن دخیل نکنم.

 
روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه مي گويم پشيمانم مكن


پاي اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود مي خواستم

هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
جز حديثِ عشق گفتن دل نخواست


حشمتِ اين عشق از فرزانگي ست
عشقِ بي فرزانگي ديوانگي ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدي ازو كوته شود

گر درين راه طلب دستم تهي ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست

روي اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي خواستم

آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بي خواهشي آموختم

هر چه با من بود و از من بود نيست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهيست

صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
هرگزم اندوهِ نوميدي مباد

پاره پاره از تنِ خود مي بُرم
آبي از خونِ دلِ خود مي خورم

من درين بازي چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلي، انداختم

باختم، اما همي بُرد من است
بازيي زين دست در خوردِ من است

گر چنين خون مي رود از گُرده ام
دشنه دشنامِ دشمن خورده ام

****

سرو بالايي كه مي باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست

وه چه سروي، با چه زيبي و فري
سروي از نازك دلي نيلوفري

اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه

برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه سر رفتي ز دست

خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم

توبه كردي گر چه مي داني يقين
گفته و ناگفته مي گردد زمين

تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ 
توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟

چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست

كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي مردي چنين اي نازنين!

شوم بختي بين خدايا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي كنم

آنكه از جان دوست تر مي دارمش
با زبانِ تلخ مي آزارمش

گرچه او خود زين ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است

آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد

آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي داند كسي

او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش به داند جهان

بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت

آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست

جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟

از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست

****

پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا

ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم ها را ديد و فريادي نكرد

پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟

سينه مي بينيد و زخمِ خون فشان
چون نمي بينيد از خنجر نشان؟

بنگريد اي خام جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد

آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد

چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه ها از كينه ها انباشتن

آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن

پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه ريز

آن همه فريادِ آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد

آنكه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست

راه مي جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد

كجروان با راستان در كينه اند
زشت رويان دشمنِ آيينه اند

آي آدم ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست

ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي كنيد.
 
 
 
 

جایی که ما بر این صفحه ایستاده ایم

 نمی دونم چرا یه هو نصفه شبی، نشستم پای لب تاپ و این متن رو تابپ کردم. انگار خودش همینجوری اومد. یادش بخیر، یه زمونی شعر برام همینطوری می اومد...  دیگه قهر کرده با ما انگار. بگذریم...
تمام دوست داران حیوانات و حامیان آنها من رو ببخشند که گاهی موضوعاتی نامربوط از این دست رو در این وبلاگ می خونند.

   پیاده ای سفید هستم کاشته شده درمربعی سفید دراین کارزار. بازیگران، نشسته اند،به گپی و گفت گو ،که ما چیزی از حرفهایشان نمی فهمیم. دستی، پیاده ی بغل دستی ام را به جلو می برد. بعد از آن، سکوت حکمفرما می شود. مدام دست ها می آیند و مهره ها را به سمت و سویی حرکت می دهند و بعد ازهر حرکت، محکم بر سر ساعتی می کوبند که کنار صفحه است. تو گویی می خواهند زمان را به اختیار خود نگه دارند. قلعه ها بودند که پیش رویم فرو ریختند و پیاده ها بودند که بر زمین افتادند. دلم به وزیر پشت سرم خوش بود که حرکت هایی کرده بود ولی هر بار زود برگشته بود پشت سرم. شاه که اصلا تکانی نخورده بود و اگر تکانی هم خورد، خود را پشت در قلعه اش قایم کرد. به ناگاه دستی مرا به جلوتر برد.  نمیدانم با آن که آنهمه فیل و قلعه و شاه پشتم بود، چرا خود را طلایه دار می پنداشتم!، با خود فکر می کردم که دارم به جلو و جلوتر می روم!.  پیاده ها، یک به یک، درون جعبه کنار صفحه افتادند. من آخرین پیاده بودم که خانه به خانه جلو تر می رفتم و تنها یک خانه مانده بود تا وزیر شوم که به ناگاه دستی مرا برداشت و اسبی تیره را به جایم گذاشت. افتادم درون جعبه ایی که از فیل و رخ های سیاه رنگ در آن بود تا پیاده های سفید رنگ خودمان. زمان گذشت و بعد آن، صدای قهقه ایی آمد و دستی جعبه را گرفت و همه مان را از سیاه و سفید، دوباره برروی صفحه ریخت. بازیگران همانطور که ماها را می چیدند، با هم چیز هایی می گفتند که ما باز هم نمی فهمیدم. زیر پایم را نگاه می کنم. دوباره ایستاده ام. بر مربع سیاهی ایستاده ام. اما هنوز سفیدم!

 

بسیج یا همان پسیچ

 

هیچ لزومی ندارد که آدمی وابسته به ارگان یا جای خاصی باشد و همچنین، لزوما همه آنها خصوصیاتی که ما فکر می کنیم را داشته باشند. در پست قبلیم خاطره ای نقل کردم از یک "بسیجی واقعی" و در قسمت نظرهای وبلاگم، نظری داشتم که پشتم را لرزاند. نظر یک "بسیجی". کسی که واقعا مرا به یاد "کسی از آن سالهای خوب" انداخت.

"جای هیچ شکی نیست که بسیجیان واقعی از حوادث امروز بیش از دیگران ناراحتند. چون مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده!!!"
از آنجایی که آدرسش را در پیام خصوصی برایم گذاشته نمی توانم لینکش را بگذارم( اگر اجازه دهد می گذارم!)

به خدا همه مان انسانیم، در یک تکه بسیار کوچک به نام ایران، از این کره خاکی که نامش زمین است. این کره خاکی در منظومه ای به نام منظومه شمسی است که در برابر کره های دیگر این منظومه اصلا عددی نیست. کره ایی که یک میلیون بار در خورشید جا می شود. بعد کل منظومه شمسی، با ناهید و کیوان سلحشورش، که ما افتخاری تا به کره ماه رفتنش را بیشتر نداریم، خود جزو میلیون ها منظومه دیگر موجود در راه شیری هستند. تازه منظومه شمسی و دیگر  منظومه های هم اندازه آن را که کنار هم بگذارید که تمام تصور دانشمندان از کل حیات است، تازه ۳٪ از تمام آن چیز که از هستی وجود دارد را تصور کرده ایم... کمی با خود بیاندیشید، تمام این فضای غول پیکری که آخر تصور تمام دانشمندان و ستاره شناسان است، ۳٪ از کل آن چیزی است که ما از جهان می دانیم...
بگذارید از منظر دیگر بنگریم، میدانید اگر از زمان پیدایش انسان، یا همان" آدم" را بر روی کره زمین تا کنون ۲۴ ساعت فرض کنیم، یعنی از زمانی که حضرت آدم بر روی زمین جلول اجلاس فروده اند تا کنون تنها یک شبانه روز گذشته باشد، از تمدن مصر تا بحال تنها ۳۰ ثانیه گذشته است! آری تنها نیم دقیقه، از فراعنه مصر تا به حال. حالا شما می خواهید آتیلا باشید، چنگیز، تیمور، ناپلئون، هیتلر، پطر کبیر، ... (بقیه را نمی گویم چون خود می توانید حدس بزنید)،  چند هزارم ثانیه در قیاس تاریخ نقش دارید؟ بعد از رفتنتان چه می شود؟

حالا یک بار دیگر به تصورات خود نگاه کنیم. بیاید با خود منصف باشیم، بیایید بر روی این کره خاکی کمی عادلانه به موضوعات بنگریم. داشتن یا نداشتن چیزی، تکه زمین یا خانه ایی به نام خود، به ریاست جایی یا ارگانی رسیدن، اصلا حکومت بر مملکتی، آیا دیگر برایتان ارزشی دارد در این قیاس غول پیکر مکانی و زمانی؟  آیا صرف داشتن دین یا عقیده یا نگاه خاصی به زندگی، مستوجب تازیانه است به نظرتان؟ چند میلیارد مسلمان و غیر مسلمان دیگر بغیر از ما ایرانیان بر روی کره خاکی زندگی می کنند؟ آیا همه آنها باید آنطور بیاندیشند که ما می اندیشیم؟ تا به زور گزمه و باتوم و زندان، به بهشت رهنمون شوند؟ 
به قول شاملو که در سالمرگش هستیم، وطن کجاست؟؟؟  به راستی وطن کجاست وقتی خواننده ایی گمنام در مکزیک ترانه ایی میخواند برای کسی در ایران؟ وقتی مردمان شهری در ایتالیا سبز می شوند برای کسانی که هزاران کیلومتر از آنها دورند و زبان مشترکی ندارند با هم. به راستی وطن کجاست؟؟؟ من یا شما حرف آنها را بهتر متوجه می شویم یا آنهایی که امروزه در کوی و برزن قداره بند مستند؟ بشر گویی دارد دوباره راه جدیدی آغاز می کند. همین است که این کلام "یک بسیجی" مرا تهیج میکند "مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده  ". من دست اینگونه بسیجیان را می بوسم.

بیایید کمی بیاندیشیم با خود، شاید به خاطر شاملو ، تا  آواره جایی نباشیم  که قبای ژنده خود را بیاویزیم.
راستی شاید ندانید که کلمه بسیج معرب شده کلمه فارسی " پسیچ " به معنی آماده کردن قشون، است که فردوسی هم در شاهنامه  از آن استفاده کرده.

یک نفر از همان سال های خوب!

 

خیلی وقت بود که اصلا حال نوشتن نداشتم. یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم. احنمالا شما هم نداشتید. داشتم توی نوشته هام همین طوری نگاه می کردم، یکهو برخوردم به این نوشته ام که به مناسبت هفته بسیج توی کارگزاران چاپ شد. یک اتفاق واقعی. یادمه وقتی خودم داشتم مینوشتمش، و یاد این مرد می افتادم اشک در چشمانم حلقه زده بود. الآن هم که دوباره داشتم می خوندمش اشک در چشمانم حلقه زد، اما این بار به دلیل دیگری بود. خوب میدونم قهرمان داستان من و تمام بسیجیان واقعی از اتفاقات اخیر ناراحت و خشمگینند. بخوانیم با هم ...

 

 

ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم.با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم  خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف  کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود.پرسیدم صاحبش کجاست, مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهارمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی  نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی  شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم،  همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».

با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.

آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».

عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش  نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.

نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»

لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».

وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».

 نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».

- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».

برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.

حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».

-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر  برای نجات سگ شما سر پا بودند».

سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.

 

اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».

خودش بود. با پاکتی در دست.

وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».

من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول  کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».

حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».

-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم  که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».

بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.

 

موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و  لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک  قرآن جیبی دارم که هنوزهم از آن بوی باروت می آید.

عروس واقعی

 

  سالها پیش یعنی حدود سال ۱۳۷۶ طرح نیروی انسانی بعد از دکتری را در جزیره کیش می گذراندم. در آن دوسال مدیر مجموعه سوارکاری کیش بودم. خاطرات زیادی از آن زمان برایم مانده، تلخ و شیرین. همکاری داشتم آنجا به نام علی کرجی بانی که کارهای مهتری و نعل بندی را آنجا انجام میداد. پیرمرد سرحالی بود که آموزش سواری هم می داد به شاگرد های سوارکاری. لهجه شیرین شمالی هم مشخصه اش بود. همیشه به من می گفت: " شما این همه درس خوندین دکتر شدین، من همینجوری دکترم. اسب رو ببینم میفهمم مشکلش چیه". یک روز گفت:" دکتر بیا با هم بریم پردیس، نوه ام گفته یکی از این عروسکهای عروس براش بخرم." یک مغازه بود که فقط از همین عروسکهای عروس و شبیه آن می فروخت. بعد از بالا پایین کردن های زیاد. بلآخره یکی را انتخاب کرد. وقتی قیمتش را پرسید. فروشنده گفت:" ۴۵ هزار تومن" . پیرمرد که داشت عروسک را وارسی می کرد یکهو سرش را بالا آورد و با تعجب:" آااووو، ۴۵ هزار تومن؟؟ چه خبره برار؟" فروشنده گفت:" آره آقا، عروسک هاش اصله. از دوبی آوردیم". کرجی بانی هم همینطور که عروسک را روی پیشخوان می گذاشت ابرویی بالا انداخت و گفت:" آااو ، این که عروسکه، من واقعیش رو گرفتم ۱۵ تومن"
قیافه فروشنده خیلی تماشایی بود.
 

من تومار خودم رو دوست دارم

 

امروز با مانلی رفته بودم جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند. لزومی نداره من همیشه از حیوانات براتون بنویسم. بزارین این بار از انسانها براتون بگم. از بچه هایی که درد می کشن و آدمهایی که درد اونا رو میخوان به دوش بکشن. چیزی که من رو تحت تاثیر قرار داد یک نامه بود. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود. بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده. الآن که دارم این کلمات رو می نویسم قطره های اشکم بروی کیبردم میریزه. همونطور که وقتی داشتم نامه اون رو تو محک میخوندم و این اشک ها نمیذاشتن نوشته اش رو بخونم و مجبور بودم هر دفعه اشکهام رو پاک کنم تا بتونم بقیش رو بخونم، آخه از قدیم می گفتن "مرد که گریه نمیکنه" ولی من هر وقت که لازم بوده این کار رو کردم، چه برای یک انسان چه برای یک حیوان یا هر موجودی که حیات داره و حق زندگی و سعادت مند بودن. باورتون می شه وقتی خبر قطع درختان کهنسال رو شنیدم اشک ریختم؟ میخواین نامه این پسر ۱۰ ساله رو بخونین؟

 

 

من تومار خودم رو دوست دارم

من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .

یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.

وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ...

 

 

 آقایون .... دیدید که مرد ها هم می تونن گریه کنن!!!

 

قابل توجه اونهایی که بازهم نمی خواهند رای بدهند

داشتم روزنامه اعتماد را می خواندم، به این تیتر برخوردم " ميمون ها هم از اشتباهات شان درس مي گيرند " و توضیح داده بود که ... نتايج يک تحقيق علمي جديد نشان مي دهد ميمون ها هم از خطاهايشان درس مي گيرند. دانشمند ان در يک پژوهش جديد دريافته اند ميمون ها مي توانند از اشتباهات شان درس بگيرند و کارهاي خود را اصلاح کنند و همچنين براي برنده شدن و گرفتن پاداش بهتر هنگام بازي کردن، خطرات احتمالي را مي پذيرند. بن هايدن پژوهشگر مرکز پزشکي دانشگاه دوک و محقق اصلي اين پژوهش با انتشار مقاله يي در مجله «ساينس» اظهار داشت؛ اين نخستين مدرک علمي است که نشان مي دهد ميمون ها هم مثل انسان ها افکاري مانند «ممکنه بشه،»، «مي تونه بشه،» و « بايد بشه،» دارند...

همینطوری گفتم که در جریان باشید، بعدا نگید نگفتی!!!

 

 

 

اندرونی ، خاطرات بیطارباشی مجلد پنجم

 

شروع تلمذ:
صبح ساعت 6 طبق عادت نامالوف از خواب پریده، دست و صورتی شسته به سالون غذاخوری رفتیم. دیدیم همه منتظر ما هستند. قند در دلمان ذق ذق کرد یکهو. آخر تا آن موقع نشده بود 14 عدد نسوان منتظر ما باشند، آنهم با هم ودر یک جا. تک تک از ما پرسیدند که خوب خوابیده ایم یا نه؟ تک تکشان را قسم دادیم که بله، به بستر رفته ،گرفتیم و خوابیدیم. البته این سوال همواره از همان زمان کودکی در ذهنمان بود که هروقت مثلا والده مکرمه می گفت:" بگیر بخواب". ما نمی دانستیم اصولا چه چیزی را باید بگیریم و بخوابیم! البته بعد ها که در دیار
دراک الممالک مشغول تلمذ بیطارگری شدیم، خوب فهمیدیم که چه چیز را بگیریم و بخوابیم!
بعد از صرف ناشتایی، سوار برمرکب شده به سمت شلتر( شلتر بر وزن هندل، به معنی پناهگاه است). به باغی وارد شدیم به غایت بهشت. چند عمارت کوچک و بزرگ در آن دیده می شد. عجبا که صدایی از واق واق سگ به گوش نمی رسید. ابتدا خانمی آمد آراسته که دهه ششم عمر راطی می کرد. بعد فهمیدیم که ریاست کل هستند.

ما بقیش را در اندرونیبخوانید.

نظرات را هم اینجا بستم. هر نظری چیزی خواستید بگید همونجا کامنت بذارید

Golfo Di Persia یا همان خلیج همیشگی پارس

این عکس یکی از قدیمی ترین نقشه های موجود در جهان است که در موزه ایی در فلورانس به نمایش در آمده است.جالب است در قسمت جنوبی خلیج فارس ننوشته عربستان یا کشور فلانُ بلکه نوشته صحرای عرب.

اون روز که داشتم از روی این نقشه عکس می گرفتم برای دل خودم بود. ولی الآن که در لابلای عکسهام دیدمش، گفتم شاید شما هم از دیدنش لذت ببرین.

به قول فردوسی
                         زشیر شتر خوردن و سوسمار           عرب را بدانجا رسیدست کار

                     که  تاج  کیانی  کند  آرزو                  تفو  برتو ای چرخ گردون تفو

سفرنامهء بیطارباشی به فرنگستان - مجلد چارُم

 
آغاز تلمذ در "داگز تراست"

به هتل که رسیدیم دیگر رمقی در جان و توانی در تن‌مان نمانده بود. یک خانم به غایت سیاه پشت میز رسپسیون نشسته با چشمان وق زده نگاهمان می‌کرد. اطاقمان را نشانمان دادند. بر تخت ولو شدیم، تا غروب. گفتیم به خیابان برویم و گشتی بزنیم این دیار فرنگ را. الحق والانصاف که مش قاسم راست می گفت که "این چشم چپ همه انگلیسی ها چپ است". اصلا همه چیزشان غیر آدمیزادی و چپکی است. از رانندگی‌شان گرفته تا دستشویی‌شان. هیچ کجا ندیده بودیم شیر آب سرد و گرمشان از هم جدا باشد. از یک طرف دست راستتان یخ می زند از یک طرف دست چپتان می سوزد. بعد هم که ازشان سوال می کنید که چرا اینطوری است؟ با افتخار گردن می‌افرازند که این "مدل ملکه" است.
اینها دیگر شورش را در آورده اند. ما حالا اسم خیابان و بزرگراه و میدان و پارک و ... اینجور چیزها را به اسم حاکمانمان می‌گذاریم، ولی اینها دست از سر دستشویی هم برنداشته اند. فکرش را بکنید مثلا نام دستشویی‌مان را بگذاریم "دستشویی فخرالملک" یا اسم مستراحمان را بگداریم "مستراح شازده"!!! خب عیب است دیگر. یا مثلا فرمان اتولهایشان، به جای این که اینور باشد آنور است و اتول هایشان در معابر در جهت مخالف رانندگی می‌کنند.
رودخانه تایمز را که دیدیم  یاد شهر اجدادیمان "آمل" افتادیم...
بقیه اش را در اندرونی بخوتید

سفرنامه بیطارباشی (مجلد سوم)

قسمت سوم سفرنامه بیطارباشی در اندرونیبه روز شده. خدا بگویم این شازده را چه بکند که ما را از کار و زندگی انداخته . اگر قسمت های قبلی را نخواندید، اول مجلد قبلش را بخوانید بعد این را...

بخوانید و ...