اندرونی ، خاطرات بیطارباشی مجلد پنجم
شروع تلمذ:
صبح ساعت 6 طبق عادت نامالوف از خواب پریده، دست و صورتی شسته به سالون غذاخوری رفتیم. دیدیم همه منتظر ما هستند. قند در دلمان ذق ذق کرد یکهو. آخر تا آن موقع نشده بود 14 عدد نسوان منتظر ما باشند، آنهم با هم ودر یک جا. تک تک از ما پرسیدند که خوب خوابیده ایم یا نه؟ تک تکشان را قسم دادیم که بله، به بستر رفته ،گرفتیم و خوابیدیم. البته این سوال همواره از همان زمان کودکی در ذهنمان بود که هروقت مثلا والده مکرمه می گفت:" بگیر بخواب". ما نمی دانستیم اصولا چه چیزی را باید بگیریم و بخوابیم! البته بعد ها که در دیار دراک الممالک مشغول تلمذ بیطارگری شدیم، خوب فهمیدیم که چه چیز را بگیریم و بخوابیم!
بعد از صرف ناشتایی، سوار برمرکب شده به سمت شلتر( شلتر بر وزن هندل، به معنی پناهگاه است). به باغی وارد شدیم به غایت بهشت. چند عمارت کوچک و بزرگ در آن دیده می شد. عجبا که صدایی از واق واق سگ به گوش نمی رسید. ابتدا خانمی آمد آراسته که دهه ششم عمر راطی می کرد. بعد فهمیدیم که ریاست کل هستند.
ما بقیش را در اندرونیبخوانید.
نظرات را هم اینجا بستم. هر نظری چیزی خواستید بگید همونجا کامنت بذارید
خاطرات تلخ و شیرین کار کردن با حیوانات را با شما مرور می کردم.الآن کارهای دیگری هم می کنم!