من شاید جزو معدود آدمهایی باشم که چهار سالگیش را هم می تواند به خاطر آورد. شب شلوغ و پر سرو صدایی را به خاطر دارم در زمانی که بعد ها فهمیدم که در آن زمان داشتم چهار ساله میشدم. چیز خیلی زیادی یادم نیست، فقط لحظه ای یادم هست که مثل خیلی از پسر بچه های شیطان (بیش فعال کنونی) خوابم نمی برد و جفتک پراکنی می کردم و مادرم مرا به به تخت برد و طبق عادت مالوف شروع کرد برایم شعر خواندن. شاید باورش سخت باشد که پسر بچه چهار ساله شروری چون من، با گوش کردن شعرهایی از حافظ، مولوی، نیما، و... سخت آرام می گرفت. موضوع شعر برایش مهم نبود، انگار ریتم و تکرار این حرفها، با آن صدای مسحور کننده مادر ،رامش می کرد. پستانکم که تا هفت سالگی یار و همدمم بود را به دهان می گرفتم و به شعر خواند مادر گوش می کردم.
این که می گویم شب تولد چهار سالگیم یادم هست پر بی راه نیست. همان موقع که همه مدعوین مشغول پایکوبی برای تولد من بودند، مادرم بالای تختم نشسته بود و برایم این شعر از کسرایی را می خواند:

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست
ورنه خاموش ست و خاموشی گناه ماست

 
بگذریم، صحبت از روز تولد بود. معمولا اولین چیزی که در روز تولد هر کس به یاد آدم می آید خودش است،خود خودش، چه روزی از چه ماهی در چه سالی؟...  اصلا این روز را آفریده اند برای این که به یاد خودت بیافتی. به یاد این بیافتی که چند ساله شدی. چند سال از روزی که از بطن مادر بیرون آمدی گذشته است. اولین کاری که آدم ها معمولا در این روز می کنند این است که ببینند در این روز چه کسی به دنیا آمده یا چه اتفاق خاصی در این روز رخ داده. 
  بچه که بودم با خودم فکر می کردم که کاش به جای آنکه روز تولدم را بدانم، روز مرگم را می دانستم. مثلا  آن موقع ها با خودم کنار آمده بودم که ۲۵ سال برای زندگی کافیست. فکری در ۷ سالگی. در هفت سالگی واقعا فکر می کردم که ۲۵ سالگی آخر دنیای هر کسی است. در آن سن، آخر آرزوی درس خواندم، کلاس چهارم دبستان بودن بود، واقعا کسی که کلاس چهارم دبستان بود، حکم دکتری داشت برایم.
  البته من را گاهی در زمان بچگی تحویل می گرفتند. مثلا یادم هست در سالروز تولد ۶ سالگیم، پدرم من را به سیرک بزرگ اروپا برد. یادش به خیر نباد. آدم هایی آمدند و کلی پشتک وارو زدند و بعد دخترکانی آمدند که رقص ها می کردند، و بعد نوبت حیوانات شد. سلطان جنگل را مجبور به پریدن از حلقه ایی می کردند و پلنگ مغروری را به عجز..  .. آنقدر آن شب به حال حیوانات بدبخت گریه کردم با آن چشم های بچه گانه، که پدر وسط های سیرک، دستم را گرفت و از آن چادر بزرک بیرونم برد و همینطور که به سمت ماشین می رفتیم می گفت:" لیاقتت همینه. میخواستیم بهت خوش بگذره تو روز تولدت".
   الآن که فکر می کنم می بینم که چه بچه بد اخلاق و نافهمی بودم. چرا باید عیش دیگران را به خاطر خواسته خود منقص می کردم؟.  اما من لیاقت خود را یافتم. چیزی که از ۵ سالگی یافته بودمدش "دامپزشک شدن". آن موقع از پدر متنفر شده بودم که مرا به چنان جهنمی برده بود. ولی حالا با خود فکر می کنم که پدر، با اطلاعاتی که داشت می خواست که مرا خوشحال کند با دیدن حیوانات در آن سیرک...  الآن که خود، پدر شده ام می فهمم این تناقضات را. پدر تقصیری نداشت، چون پدرش هم چیزی از این دست به او نیاموخته بود. 
همه این ها به کنار.
داشتم می گفتم. روز تولدم هست و با خود تنهایم. شب تولدم تمام شده و من باز هم تنهایم. دارم در تنهایی های خودم سالروزهای تولدم را مرور می کنم. تولد ۶ سالگیم را که گفتم در آن سیرک چه گذشت.  ۷ و ۸ و ۹ سالگی یادم نیست، چون برخورد کرد به سالهای انقلاب و بعد هم ... جنگ. ۱۰ سالگی تولد خانگی گرفتند برایم که چیزی از آن یادم نیست، مهمانها همه عمه خانم ها و عمو جان ها و ... بودند و قبل از این که من چیزی از جشن تولدم بفهمم خوابم برده بود. قبل از آن که بخوابم یادم هست که عمو جان انگشت های سبابه و بقلیش را بلند می کرد و می گفت:" دو ماه دیگه میرن اینا" و دایی جوانم در گوشه ای از سالن خانه مان نشسته بود و پوتین هایی که آن موقع ها برای چریک ها مد بود برای پاهایش اندازه می کرد. سال های بعد هم به واسطه جنگ که نمیشد شبها چراغی افروخت و بعضی ها دوست نداشتند که سر و صدایی از کاشانه ایی بلند شود، و همه می دانیم که نشد.
سال ها گذشت. سال ها و سالها و من هیچ جشنی برای روزی که به دنیا آمده بودم نداشتم در هیچ سالی. اصلا انگار ما سالها بود که مرده ایم. نه این که اصلا چیزی نباشد. مثلا اگر روز تولدم بود، شب که می شد، پدر با بسته و کیکی می آمد خانه و ما خیلی یواشکی شمعی بر آن کیک می گذاشتیم و سریع فوتی می کردیم، نه به خاطر آنکه تولدمان به خیر شود، نه، فقط به خاطر آنکه فانتوم های عراقی روشنایی را از پنجره خانه ما نبینند تا بمبارانمان کنند و کادویی که از بسته در می آمد که ...
بگذریم، امروز به قولی ۳۹ ساله شده ام. اگر فاصله این سال ها را هم برایتان نگفتم، خود برای خود داستانیست. روزهای خوشی و ناخوشی.
  همه این ها را گفتم که این را بگویم.امشب شب تولد ۳۹ سالگیم بود. آدم در شب تولدش گاهی به فکر گذشته ها می افتد. به فکر خیلی چیز ها. امشب که داشتم دفترچه شعر و خاطراتم را ورق میزدم،  به ناگاه رسیدم به این شعر. شعری که مادرم برای بیست و یکمین سال زندگیم سروده. سالروزی که من فرسنگ ها از او دور بودم. خیلی وقت بود که سراغ دفتر شعرم نرفته بودم. دیدن این شعر انگار خون را در رگهایم دوباره به گردش درآورد. شعری که مادرم برای بیست و یک سالگیم سروذه. یاد لالایی هایش افتادم که زندگی زیباست را برایم می خواند.
می خواهید شعرش را با هم بخوانیم؟

شعر مادرم برای بیست و یک سالگیم:

دل من در پائیز

در غم باغچه است

وقتی از آنهمه گلبرگ تهی ست

وقتی از شاخه سرشار گل یاس

ستون فقراتش باقیست

نازنینم

روزی پائیزی بود

اولین بار که گرمای نفسهای تو را بوئیدم

گرچه

بعد از آن روز عزیز

بیست و یک بار دگر

باد و پاییز رسید

دست های تو بهارانم شد

در تو من روییدم

 

دست همه مادران دنیا را می بوسم. موجوداتی که همه هستی خود را نثار می کنند بی هیچ مزد و منتی.