امروز با مانلی رفته بودم جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند. لزومی نداره من همیشه از حیوانات براتون بنویسم. بزارین این بار از انسانها براتون بگم. از بچه هایی که درد می کشن و آدمهایی که درد اونا رو میخوان به دوش بکشن. چیزی که من رو تحت تاثیر قرار داد یک نامه بود. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود. بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده. الآن که دارم این کلمات رو می نویسم قطره های اشکم بروی کیبردم میریزه. همونطور که وقتی داشتم نامه اون رو تو محک میخوندم و این اشک ها نمیذاشتن نوشته اش رو بخونم و مجبور بودم هر دفعه اشکهام رو پاک کنم تا بتونم بقیش رو بخونم، آخه از قدیم می گفتن "مرد که گریه نمیکنه" ولی من هر وقت که لازم بوده این کار رو کردم، چه برای یک انسان چه برای یک حیوان یا هر موجودی که حیات داره و حق زندگی و سعادت مند بودن. باورتون می شه وقتی خبر قطع درختان کهنسال رو شنیدم اشک ریختم؟ میخواین نامه این پسر ۱۰ ساله رو بخونین؟

 

 

من تومار خودم رو دوست دارم

من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .

یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.

وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ...

 

 

 آقایون .... دیدید که مرد ها هم می تونن گریه کنن!!!