قتل عام گرگ‌ها در همدان

این مطلب آخرم در کارگزاران است.ببینید این انسان دو پا دست از سر گرگها هم برنمیدارد.

لینکش رادر ادامه مطلب گذاشتم

ادامه نوشته

رسیدن به هدف یا...؟

داشتم وبلاگی را می خواندم که نویسنده اش بسیار جدی داشت از براورده شدن آمال و آرزو حرف میزد و چگونگی رسیدن به آنها. خلاصه همه چیز را گفت و در انتها جمله پایانی مطلبش را نوشته بود و اتفاقا هایلایتش هم کرده بود که بیشتر به چشم آید " مهمترین چیز رسیدن به هدف است" که نتوانستم جلوی خنده ام را بگبرم. می دانید چرا؟ چون نویسنده فراموش کرده بود "سین" رسیدن را بگذارد...
ادامه نوشته

ماجراهای مانلی (1)

قصد دارم گاهی از شیرین کاری های مانلی برایتان بنویسم هرچند کوتاه و مختصر

ادامه نوشته

خبر های سبز در هفته ای که گذشت

مطلب امروز مقاله ایه که امروز توی کارگزاران از من چاپ شده.یک تشکر و چند گوشزد است به دوستان و خودمان.

لینک مطلب در کارگزاران را با هم بخوانیم.

از ماست که بر ماست(براي روز دامپزشک)

مطلب امروز در مورد روز دامپزشک است.مطلبی که با کمی تاخیر در روزنامه اعتماد چاپ شد. البته من از این موضوع استفاده کردم تا کمی آشفتگی موجود در کشورمان را بازگو کنم.حالا شما هم با ۵ روز تاخیر آن را مطالعه کنید.

ادامه نوشته

راپورت "بیطارخانه" همایونی

مطلب امروز یه کم متفاوته. یه دوست ندیده ام، من رو در وبلاگش ... چطور بگم؟ میخوام فارسی رو پاس بدارم بگم منو چسبونده به وبلاگش؟ من و ارتباط داده تو وبلاگش؟ من و ... نمیدونم خلاصه به قول خودمون من رو لینک کرده تو وبلاگش به اسم " بیطارباشی".

ار این به بعد گاه گداری گزارشات بیطارخانه همایونی را برایش مینویسم و او با درایتش مطلب را می گیرد ، زیرا که شازده است دیگر !! اما ، شاید شمایی که شازده نیستید نفهمید!!!...

چرا پر حرفی کنم؟  اگر دوست دارید که معانی راپورت هایم را بفهمید با عرض شرمندگی باید برچسب ها یا ارتباطات یا به قول ما ایرانی ها ! لینک های مربوطه را مطالعه کنید تا ...

ادامه نوشته

کره اسبی به نام ........

کره اسبی به نام ...

این خاطره در روزنامه اعتماد از من چاپ شده.برای همین بدون هیچ حرف اضافه میرویم سراغ کره اسب داستانمان:

نمی دانم چرا همیشه مشکلات حیوانات در نیمه شب رخ می دهد.مثلا بعد از یک روز پر حیوان !  سر بر بالش گذاشته در خلسه خواب و بیداری به سر می بری که زنگ موبایل از خواب می پراندت و تو با نگاهی عذرخواهانه به همسرت, صدای منشی را می شنوی که گربه خانم فلانی از 5 طبقه افتاده یا آقای فلانی پای سگش را لگد کرده و....

  حدود ده سال پیش,وقتی که دامپزشک بعضی از باشگاه های سوارکاری بودم.بامدادی حدود ساعت 2 مانند خیلی از آدم ها خواب بودم که ...

ادامه نوشته

امام رضا و قرعه کشی بانک!

 

میگویند روزی کسی در صحن حرم مقبره ای نشسته بود و مدام دعا می کرد که: "یا امام رضا، توی قرعه کشی بانک ، یه کار کن من برنده شم".چندین سال کار او همین بود تا امام رضا شبی به خوابش آمد و فرمود : اولا اینجا که داری دعا می کنی مقبره حضرت معصومه است نه من.ثانیا مرد حسابی اول یه حساب باز کن توی بانک تا من بتونم برنده ات کنم.

حالا حکایت ماست.

ادامه نوشته

"دکتر ترنر دامپزشک"

خاطره امروز مربوط می شود به یکی از نوشته هایم در روزنامه اعتماد. یک نوستالژی که برای هر کسی در رابطه با خاطرات شیرین و تلخ رخ می دهد.توضیح اضافه نمی دهم و دعوتتان می کنم به خواندنش در ادامه مطلب.
ادامه نوشته

لاستیدن

 این هم از تکه انداختن های مانلی خانم!!! 

همیشه که نباید دردسرهای ما حیوانی باشه!

ادامه نوشته

تاريکخانه

 

راستش یه جور هایی دوست ندارم بقیه فکر کنند که من فقط از دید طنز یا شوخی به مسائل نگاه می کنم.اگر میبینید در نوشته هایم بیشتر اوقات از طنز استفاده می کنم به خاطر آن است که به قول شیرازی ها  چشم و گوشمان پر شده از "نک و ناله". همین است که بیشتر از هر قوم دیگر  نقب میزنیم به هر چیز، تا خنده یادمان نرود! کمی که فکر کنید میبینید که ما هیچگاه در طول تاریخ روی خوش ندیده ایم، اگر هم دیده ایم گذرا بوده و مقطعی.
یادم هست سالیان خیلی قبل را که دوست پدرم داشت بر می گشت به دیاری که در آنجا اقامت گزیده بود. هر بار که می آمد کوله بارش پر بود از سوغاتی برایمان و ما چقدر خوشحال می شدیم هر سال. در طول اقامتش چیزی که همیشه از او میدیدم دفتر و مدادی بود که با خود داشت در میهمانی ها.هر کس چیزی میگفت که به نظرش بامزه می آمد را بلافاصله یادداشت میکرد.هر بار هم موقع رفتن که پدرم کیسه های آجیل و خرت و پرت برایش میگرفت می خندید و همان دفترچه را نشان میداد و میگفت: "سوغاتی های من توی این دفترچه ست.اگه بدونین اونایی که اونورن وقتی اینا رو نشونشون بدم، چقدر می خندن". در بچگی خود می اندیشیدم که شوخی ها و جوک های ما در آن شرایط اسفناک کجا در مقابل حرفها و جوک هایی که مردمان آنطرف آب در خوشی و صلح و صفا می زنند.
بعد ها که دامنه ارتباطات بین الملل به واسطه تکنولوژی بیشتر شد دیدم حق با دوست پدرم بود.چقدر جوک ها و طنزهای ما غنی تر و نیشدارتر از هر جای دیگر است.علتش را برایتان گفتم.علتش این بود که ما در میانه درد و وحشت بودیم.علتش این بود که هر روز منتظر چیزی بودیم بد تر از دیروز و این جبر حاکم بر ذهنمان بود.هرروزبر سرمان بمب میریختند و ما نمیدانستیم فردا که به مدرسه میرویم میتوانیم همه همکلاسی هایمان را ببینیم؟ یا جای کسی روی صندلیش دوباره گل گذاشته اند!
باور نمیکنید حرفم را؟ یک تمرین ساده ... خوب به حرفم گوش کنید .. بخندید.. لبخند نه..به واقع بخندید، طوری که دندانهایتان از پس لب هایتان معلوم شود.اگر این تمرین را جلوی آینه بکنید بهتر متوجه میشوید.خواهش می کنم این کار را بکنید. نتیجه اش برایتان جالب خواهد بود.حالا که خود را در وضعیت خنده دیدید مقایسه کنید خود را با هر حیوانی مثلا  شیر،سگ، میمون... که دارد دندان به شما نشان می دهد.می بینید که چقدر شبیه است خنده تان به آنها؟ در واقع شما وقتی می خندید به نوعی دارید قدرت نمایی می کنید در مقابل سختی ها و مشکلات و این در واقع ارثیه ایست که از اجداد نخستینمان بردیم. حیوانات هم وقتی دندان نشان می دهند به واقع دارند می خندند!
بگذریم، در جایی دیگر مفصل راجع به فلسفه خنده و رابطه اش در حیوانات برایتان خواهم گفت، این ها را گفتم که ذهنتان را آماده کنم که وقتی وارد تاریکخانه شدید خیلی متعجب نشوید.
با آنکه امیر گفته مطالب تازه انتشار یافته در روزنامه ها را نگذارم. ولی این یکی را  که فردا در روزنامه اعتماد چاپ خواهد شد به خاطر اسکندر میگذارم.

 تاریکخانه را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

17 سال زندگی با اسکندر

این مطلب رو برای دوست نادیده ام ژاله نوشته ام.

از همه کسانی که لطفی به من دارند می خواهم سری به او بزنید.

هر نظرتان برایش یاد آور خاطرات خوب اسکندر است.دریغ نکنید.

ادامه نوشته

نظر سنجی ماه اول

از آنجا که ما در این وادی کمی تا حدودی دهاتی می باشیم و از آنجا که دوستان دور و نزدیک لطف کرده در همین ۱۰ ، ۱۲  روزی که این سرا را گشودیم، بسیار از طریق حضور و بهتر از آن نظراتشان مزینمان فرمودند و با آنکه بلاگفا در این دو سه روز اخیر مشکل آپ کردن داشت باز هم به زور و چپاندن، خود را به وبلاگ ما داخل کردند و با حضور خود مشت محکمی به بعضی جاها زدند؛

 یک نظرسنجی گذاشتم که شما ذوست عزیز راهنماییم کنید با آن.شما که پست های مختلف را خوانده اید ، نظرتان را در مورد آن نوشته خاص که بیشتر جلبتان کرد بدهید.به خدا جای دوری نمیرود!!  باقی خاک این مرحوم و جای خالی شما به صرف شربت و شیرینی برای ایتام بدون حضور کودک دلبندتان ... وای چقدر چرت و پرت میگم من. خب نظر بدین دیگه. حتما باید اینقدر خزعبلات بنویسم؟

حالا گذشته از این.واقعا دیدید بعضی کارت دعوت های عروسی یا مراسم عزاداری رو؟ چون امروز یکیشون رو دیدم و متاسفانه به جای اینکه برای فوت آن شخص ناراحت شم برای معلم املای اون کسی که اون متن رو نوشته بود متاسف شدم.بگذریم.. به بحث ما ربطی نداره.

خلاصه  
 نظر بدید به این  نظرسنجی...