<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دردسرهای یک دامپزشک</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات و گرفتاری های من و حیوانات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 12:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تکرار یک عکس بعد از بیست سال</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  بعضی وقتها معیار اندازه گیری زمان برای چیزهای متفاوت فرق می کند. مثلا، می گویند اگر می خواهی ارزش یک سال را بدانی از دانش آموزی که رفوزه شده بپرس. اگر می خواهی معنی ۵ ماه را بدانی از مادری که جنینش را سقط کرده بپرس. اگر می خواهی معنی یک ساعت را بفهمی از عاشقی بپرس که دلدارش در سر قرار دیر کرده. اگر می خواهی معنی یک هزارم ثانیه را بفهمی از دونده ایی بپرس که در المپیک، دوم شده و ...&lt;BR&gt;  اما قرار ما از جنس دیگری بود. قراری نبود که در یک ثانیه و ماه و سال گم شود. قرار ما یک قرار بیست ساله بود، بله بیست ساله. هر دوستی ای، در لحظه ای ایجاد می شود، با سلامی در ایستگاه اتوبوس، یا گلاویزی بر سر نگاه چپی به دختر همکلاسی، تعارف بر سر نشستن پشت میز نهار، دادن دو زاری اضافه برای تلفون عمومی دانشگاه، نصف کردن آخرین تکه&quot; ته دیگ&quot; در سلف سرویس ،... آری دوستی ما به همین مسخرگی ها که گفتم  آغاز شد، آغاز دوستی و مودتی که هنوز پایدار است. &lt;BR&gt;ما هفت نفر بودیم. هفت همخانه. هفت یار. هفت نفری که همه دانشگاه، ما را به انگشت نشان می دادند. هفت نفری که روزی ما، بله ما هفت نفر، رییس دانشگاه را عوض کردیم. هفت نفری که هر کاری که به فکرتان نمیرسد را روزهایی کردیم... نپرسید چه کار هایی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   و ما هفت نفر قراری گذاشتیم. قراری بیست ساله... دقیقا در روز ۸/۸/۶۸. وقتی که تقریبا همه مان ۱۸، ۱۹ ساله بودیم؛ و برای این که یادمان نرود، آمدیم دم تراس خانه و عکسی گرفتیم به یادگار، تا یادمان بماند که ۲۰ سال بعد، در چونین روزی باید گرد هم آییم. آمدیم دم این نرده که پشتش صحرایی برهوت بود باییستیم و هم قسم شویم که روزی هر کداممان برای خود کسی شویم، تا به آبادانی این سرزمین خدمت کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 587px; HEIGHT: 418px&quot; height=597 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/axbmoj.jpg&quot; width=682 align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از راست به چپ&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;: محسن گل احمر، جواد مشتری دوست، سهیل ملوک پور، هومن ملوک پور، مازیار کاغذچی، علیرضا مشیری&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  خوب یادم می آید،  قرار گذاشتیم که در تاریخ ۸/۸/۸۸ دور هم جمع شویم. بیست سال! زمان کمی نیست. آن موقع هفت نفر بودیم. همخانه های زمان دانشگاه. همه مان دامپزشکی می خواندیم بغیر از سهیل که میکروبیولوژی می خواند و ما به اختصار &quot;میکروب&quot; صدایشان می کردیم. دلیل اولیه ای که برای این روز گذاشتیم، خود سهیل بود، چون ملقب به&quot; هشت اعظم&quot; یا &quot; هشتک میرزا&quot; بود. جریان هشت بودن سهیل مفصل است، باشد جایی برایتان بعدا تعریف می کنم. در آن زمان آنقدر این روز موعود دور بود که با خود می گفتیم این هم از همان قرار هایی است که فردایش یادمان می رود. اما، هر روز که گذشت، هر ماه که گذشت، هر سال که می گذشت سایه حضور این روز نزدیک تر و نزدیک تر می شد. در هر مهمانی که همه دور هم جمع بودیم صحبتی از روز هشت بود. تا بلاخره روز موعود فرا رسید.همه جمع شدیم منزل سهیل. قبل از هر چیز، رفتیم و عکسی که ۲۰ سال پیش انداخته بودیم را با همان ترتیب تکرار کردیم. فقط حیف که حیاط خانه سهیل نرده نداشت که بر آن تکیه کنیم. اما آرزویمان را در پس آن داشتیم، سبزینه و حیات...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 574px; HEIGHT: 412px&quot; height=552 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/wrkho9.jpg&quot; width=528 align=baseline border=5&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  غبار ایام روی سر و صورت همه مان ریخته( از همه بیشتر بر روی من)، اما می بینید که هنوز خنده بر لب داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچکدام از شما سراغ نفر هفتم را در این عکس ها نمی گیرد؟ یکبار دیگر ما را بشمارید از راست به چپ!  بله، شش نفریم. نفر هفتممان در عکس بالایی پشت دوربین بود و در عکس پایین زیر خروار ها خاک سرد آرمیده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 569px; HEIGHT: 460px&quot; height=603 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/20p82uv.jpg&quot; width=508 align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;رامین منانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;، دوست خوبی که در شب عید سال ۱۳۷۰ جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. دوست خوبی که هر کدام از ما( هفت نفر) از او بسیار خاطره داریم... یادش بخیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  و ما هفت نفر هنوز هستیم. قرار هایمان هم هنوز هست. این یکی که شد. خدا را چه دیدی، پس  قرارمان باشد برای  &lt;FONT size=3&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt; ۸/۸/۱۴۸۸&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای آنان که در آن تاریخ این مطالب را می خوانند. بدانید که چه آدم های باحالی در این زمان زندگی می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر مهربان</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه که نباید ما برای شما روضه خوانی حیات وحش و حیوانات را برگذار کنیم. بگذارید کمی این بار با هم بخندیم...  آن هم به واسطه تصور سگ بودن...&lt;BR&gt;------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پسر&lt;/STRONG&gt; : مامان، چرا تو سفیدی و من سیاهم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مادر&lt;/STRONG&gt;: بچه بیخیال شو، بعد از اون پارتی کوفتی اون شب، شانس آوردی که الآن  واق واق نمی کنی...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 23:32:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تماشای دیدن شکنجه حیوانات تفریح نیست</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون هیچ توضیحی دعوتتان می کنم به خواندن این مطلب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;شکنجه حیوانات&lt;/A&gt;( لینک مطلب در اعتماد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطلب پيش رو واقعيت تلخي را بيان مي کند که اکثر هم ميهنان ما از آن اطلاعي نداشته و ناخواسته از مساله يي حمايت مي کنند که با ظاهري زيبا و فريبنده سعي در تخريب بسياري از بنيادهاي انساني در ميان ما و کودکان مان دارد. آنان تنها به پول مي انديشند . ظاهر ماجرا بسيار ساده است و در يک کلمه خلاصه مي شود؛ &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;سيرک&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما آيا تا به حال انديشيده ايد سيرکي که در سال هاي اخير در کشور عزيزمان در حال رونق گرفتن است، چه واقعيت دردناکي را پشت صورت زيباي خود پنهان کرده است؟ گويي ظاهرش نشان از تفريح و سرگرم کردن مردمان اين کشور دارد اما واقعيت دقيقاً معکوس است. آنان از ناآگاهي و نبود قانون حمايتي در کشورهاي شرقي همچون ايران تنها براي پر کردن جيب هاي خود سوءاستفاده مي کنند. اين افرادي که امروز در کشور ما براي مدتي اقامت مي کنند و ندا از شاد کردن دل مردم مي دهند در اصل رانده شده هايي از کشورهاي متمدن و قانونمندي هستند که مردمان آنجا جداي از حمايت نکردن شان به مبارزه با آنها هم مي پردازند. اين افراد که براي کسب درآمد از اين راه در کشورهاي خود سرکوب شده اند اکنون راه خود را به شرق و جهان سوم و کسب درآمدهاي کلان بسيار آسان يافته اند. واقعيت تلخي است، واقعيتي پر از تحريف هاي فريبنده که نشان از مصرف بيهوده زمان و هزينه مردم کشورمان در برابر نتيجه يي ويران کننده دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پاييز سال 86 بود که سيرک ملي ايتاليا با نام رسمي «سيرک بزرگ ايتاليا» با پشتيباني سازمان محيط زيست در بخش حمايت شده از طرف همين سازمان يعني پارک پرديسان تهران آغاز به کار کرد؛ اکوپارکي که جايزه بين المللي تزيين و طراحي منظر را دريافت کرده بود و قرار بود جايي براي تحقيق و جمع آوري بخش بزرگي از بيوم هاي موجود در پنج قاره باشد. پارکي که قرار بود براي بهبود و پيشرفت دغدغه هاي زيست محيطي و اطلاع رساني صحيح فعاليت کند و حامي در همين راستا شود. مسوولان اين پارک که خود بخشي از سازمان حمايت محيط زيست هستند با قبول و حمايت از سيرک ايتاليا تمام موارد و برنامه هاي راستين و مثبت اين مرکز را به زير علامت سوالي حل نشدني بردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با مهيا شدن شرايط، آن سيرک شروع به کار کرد و گروه هاي آگاه کشور که اين شروع را آغاز گام هاي غلط مي ديدند، اعتراضات خود را علني کردند. در اين بين دکتر کهرم متخصص حيات وحش، بيولوژيست و استاد دانشگاه که از فعالان نامي در امر حفاظت طبيعت است با ابراز تاسفي شديد، با افتتاح سيرک، آن را بدآموزي، مساله يي غيرانساني و توهين آميز قلمداد کرد. ايشان همچنين انتقاد خود را از حاميان اين جريان بيان کرد. سپس مدير روابط عمومي انجمن حمايت از حيوانات و مهندس وحيد نوروزي رئيس هيات مديره جمعيت آواي سبز اين حرکت را به شدت محکوم کرده و آن را از عجايب روزگار خواندند و هيچ گونه توجيهي را براي برپايي اين سيرک موجه ندانستند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين بين برخي از هموطنان آگاه به واقعيت پنهان سيرک و چرايي برگزاري چنين مراسمي از دور خارج شده، براي نشان دادن اعتراضات خود با پلاکاردهاي دست ساز خود در مقابل سيرک واقع در پارک پرديسان تجمع کردند تا تماشاچيان با خواندن متون اعتراضي آنان شايد براي لحظه يي به خود آيند. اين حرکت مثبت آن عده قليل دردسرهايي برايشان به همراه داشت اما نمي توان بازتاب هرچند اندک آن را در روشنگري کتمان کرد. اما واقعاً دليل اين جنبش ها و عکس العمل ها چه بود؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمامي جانداران داراي يک حق مسلم و اجتناب ناپذير به نام زندگي هستند. و حيوانات همگي در اکوسيستم خود با رفتار هاي طبيعي خودشان رشد کرده و به صورت غريزي، روند زيست محيطي منطقه را نظم مي بخشند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها براي زندگي احتياج به رفع خواست ها و نيازهاي اوليه و طبيعي خود دارند و اگر انسان از جهتي به فرآيند منظم و پيچيده آنها وارد شود و سعي در تغيير آن کند، مطمئناً تمام مجموعه به سمت نابساماني پيش مي رود. اکنون حيواني که در جنگل، بيابان و طبيعت منحصر به فرد خود بايد ساعت ها راه برود و براي تهيه غذا تلاش کند، از زماني که چشم مي گشايد نه تنها گاهي خود را به دور از مهر مادري و آن نوازش هاي گرم مي يابد بلکه تنها محيطي فلزي را تجربه مي کند. ميله هايي که تمام اختيارات او را سلب کرده و گاهي اجازه کوچک ترين گردشي را به دور خود به او نمي دهد. او اکنون وارد دنيايي پر از شکنجه هاي اجباري شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر شانس بياورد و سالم به سن قابل قبولي براي يادگيري برسد، روز و شب از آن سلب شده و مجبور است طبق برنامه هاي دردناک مربيان خود حرکات غيرطبيعي را که از او به اجبار خواسته مي شود انجام دهد. اما او چگونه بايد اين حرکات مضحک همچون ايستادن بر دو پا، پرش از حلقه هاي آتشين، دوچرخه سواري کردن و... را فرا بگيرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جواب دردناک است؛ با شکنجه، کتک، گرسنگي و تشنگي، سيخ هاي کشنده، جريان هاي برق و ده ها مورد ديگر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حيوان نگون بختي که ديگر هيچ چيز ندارد براي به دست آوردن تکه يي غذا بعد از روزها گرسنگي مجبور است از بين آتش که جز وحشت براي او هيچ چيز ديگري دربر ندارد، بپرد. بدن او مي لرزد و دچار تپش هاي شديد قلبي مي شود. اين کارها هرگز براي او عادي نمي شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به زور قرص هاي آرام بخش و تزريق هاي مختلف او را براي دلقک شدن زنده نگه مي دارند. فيل هاي بزرگي که اکنون بايد در جنگل ها و آب ها، گل بازي کنند روي صفحات فلزي داغ همراه با شوک هاي الکتريکي قرار مي گيرند تا مجبور به انجام حرکات غيرطبيعي شوند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تک تک حيوانات درون سيرک هاي حيواني، براي آموزش حرکات نمايشي مخصوص خود به شيوه يي زجرآور آموزش داده مي شوند. شايد براي ما که با هزينه يي روي صندلي سيرک نشسته ايم چنين صحنه هايي حتي لحظه يي باورکردني نيايد، ولي بايد پذيرفت آن حيواني که اکنون براي خنده و شادي پوچ و لحظه يي ما از ارتفاعي خود را در استخري از آب مي اندازد، عذابي را متحمل شده که اکنون اينچنين غيرطبيعي عمل مي کند. دردناک است، اما پشت پرده اين گونه تفريح ها اينچنين ظلم به موجودات و مخلوقات اين زمين که روزي با انسان ها مي زيستند موج مي زند. آنان به بازي گرفته مي شوند و با عمر غيرطبيعي و ده ها مرض گوناگون که در اندک زماني مي گيرند در سکوت جان مي بازند. بسياري از اين حيوانات حين آموزش ها يا بعد از سپري شدن مدتي، جداي از بيماري هاي جسمي فراواني که مي گيرند، بيماري هاي رواني و عصبي بي شماري به وجود پاک شان مي تازد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وجود اين بيماري ها تنها نشان از يک چيز دارد. درست است که حيوانات به اندازه انسان ها هوشمند نيستند اما همگي آن دردي را که انسان درک مي کند مي فهمند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حيوانات هر کدام حتي در مواردي بسيار حساس تر و دقيق تر از انسان ها واقعيتي را که بر وجودشان تحميل مي شود مي فهمند. آنها تنها قدرت صحبت به زبان ما آدميان را ندارند. اگر اينچنين بود امروز دنيايمان پر از فريادها و ضجه هايي مي شد که از تمام جانداران به اين يگانه موجود هوشمند زمين روا داشته مي شود. حيوانات واقعاً از انجام اين حرکات خنده آور شاد نيستند و اگر شما اندکي را با آنان سپري کنيد بدون شک اشک هايي را که حين آموزش بر چهره هاي بي گناهشان جاري مي شود نظاره گر خواهيد بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با ورود سيرک ايتاليا در سال 86 به ايران، که از سوي غرب به عنوان ترويج فرهنگ توحش و خشونت در بين جامعه رايج شده است به ادامه اجرا هاي خود در شهرهاي ديگر کشور عزيزمان تا سال 87 خورشيدي پرداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جالب است بدانيد که سال پيش حين برگزاري اين سيرک در شيراز صدها دانش آموز باهوش و آگاه مدرسه دوزبانه ايران که براي بازديد از اين مجموعه رفته بودند از پيش به صورت پنهاني و خودجوش تبليغات ضدسيرک را آماده کرده و در زمان مورد نظر با تجمع جلوي مقر آنها و سر دادن شعارهايي مختلف به زبان هاي انگليسي و ايتاليايي اين امر را محکوم کرده و از دولت تقاضاي کمک کردند. اين دانش آموزان دختر و پسر، سازمان هاي حامي اين سيرک، به خصوص سازمان محيط زيست را مورد انتقادات شديد خود قرار دادند. مسوولان از اين حرکت شگفت انگيز کودکان متعجب شد. حرکت خردمندانه اين دانش آموزان نشاني روشن براي ادامه حرکت در مسير ناهموار رسيدن به درک والاي حقوق حيوانات در ايران امروز است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه ديگر با گسترش انواع وسايل و رسانه ها در سطح جهاني به راحتي مي توانيم چرايي و چگونگي اين گونه سيرک ها را بررسي کنيم و حتي براي محکم شدن ادعاها از فيلم ها و تصاوير موجود در اينترنت که به صورت آسان در اختيار مردم قرار مي گيرد، ياري بطلبيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متاسفانه با توجه به وجود اکثريت قشر ناآگاه از اين مساله در جامعه، امسال بعد از اجرا هايي گسسته در شهرهاي مختلف، سيرک ملي ايتاليا قراردادي دوباره با بنياد مستضعفان انقلاب اسلامي به امضا رساند که طبق آن اين سيرک با فرا رسيدن عيد سعيد فطر در شهريورماه در مجتمع ارم سبز تهران تا پايان سال جاري مجدداً به صورت رسمي آغاز به کار کند و سپس طبق اعلام گزارش سايت بنياد مستضعفان؛ «در آينده نزديک تيم هنرمند سيرک ملي ايتاليا به مديريت هنرمند ايراني خليل عقاب در شهرهاي مختلف از جمله تهران (پارک پرديسان)، کرج، تبريز، اصفهان، شيراز، اهواز و اراک براي برپايي سيرک اقدام خواهد کرد.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قبل از اين متن در مورد مالکيت اصلي اين سيرک در سايت بنياد مستضعفان اين گونه بيان شده است؛ «مالک سيرک ملي ايتاليا شخصي به نام «دريکس توني» است که در حال حاضر مالکيت هشت سيرک فعال ديگر در سراسر دنيا را بر عهده دارد. وي با توجه به ارتباطات نزديکي که با خليل عقاب بنيانگذار اولين سيرک ايراني دارد، تصميم به اجراي برنامه سيرک خود در کشور جمهوري اسلامي ايران گرفته است.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه در بسياري از کشورها برپايي سيرک هايي که در آنها از حيوانات براي خنده و سرگرمي استفاده مي شود، منسوخ شده و با مخالفت هاي دولتي و مردمي بسيار زيادي رو به رو است. آنان با اين استدلال که در اين کشورها هيچ کس از حيوانات و محيط زيست حمايت نمي کند (و حتي گاهي اين مردم با طبيعت و جانداران سر ستيز هم دارند)، به اين سمت از دنيا که روزي قدرتمند ترين و نخستين انسان ها را از جهت حمايت از حيوانات در تمدن هاي باستاني خود داشته اند، آمده اند.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right height=16&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma; HEIGHT: 6px&quot; align=right background=../../images/line_bk.gif&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 23:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کشکی، چه پشمی؟</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چوپاني گله را به صحرا برد. به درخت گردوي تنومندي رسيد. &lt;BR&gt;از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت. &lt;BR&gt;خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. &lt;BR&gt;ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. &lt;BR&gt;در حال مستاصل شد... &lt;BR&gt;از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده همه گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. &lt;BR&gt;قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. &lt;BR&gt;گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. &lt;BR&gt;نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.... &lt;BR&gt;قدري پايين تر آمد. &lt;BR&gt;وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ &lt;BR&gt;آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. &lt;BR&gt;وقتي كمي پايين تر آمد گفت: &lt;BR&gt;بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. &lt;BR&gt;وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: &lt;BR&gt;مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ &lt;BR&gt;ما از هول خودمان يك غلطي كرديم &lt;BR&gt;غلط زيادي كه جريمه ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچه ـ شاملو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 10:09:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز کودک</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خواستم موضوعی در رابطه با این روز با وبلاگ پیدا کنم اما نشد. تا بلآخره &lt;A href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=_blank&gt;مینو بانو&lt;/A&gt; به دادم رسید.&lt;BR&gt;شاهد از غیب آمد. همه آنچیز که برایم فرستاده را می گذارم. فکر کنم بهترین پیام باشد برای این روز. به امید روزی که هیچ کودکی بی پناه نباشد. &lt;BR&gt;فقط ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... اما، ما بزرگتر هایی که سر آنها تشر میزنیم که این کار را بکن یا آن کار را نکن ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. کار هایی که مقیاس درستی و غلط بودن آن را خود بر آن مقراض کرده ایم. قیچی صلاح و نا صواب را بر پارچه ذهن آنها میدریم. و خود قافلیم از هزار دستمال کثیف که بر اعمالمان می کشیم. باور نمی کنید؟ بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟&lt;BR&gt;با هم بخوانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی &quot;اکس جید&quot; را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 01:16:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه انسان و جهان در چهار خط</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>پسر کوچک به سمت پدرش آمد و گفت بیا بازی کنیم. پدر که حوصله نداشت، یک تکه روزنامه که نقشه جهان روی آن بود را تکه تکه کرد و به پسر داد و گفت بیا این رو درست کن. چند دقیقه بعد پسر روزنامه را آورد و پدر در کمال تعجب دید که پسر همه تکه ها را صحیح در کنار هم چیده است.  پرسید چطور نقشه به این پیچیدگی را به طور کاملا درست کنار هم چیده؟ پسر به آرامی روزنامه را برگرداند و عکس یک انسان را در پشت صفحه نشانش داد و گفت:&quot; وقتی که آدم درست بشه، جهان هم درست می شه.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقل به مضمون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 16:45:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خر مرا از كُره گي دُم نبوده است</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مردي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه &quot;تاوان بده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&quot;!&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سقط كرد). خانه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مردِ&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مَرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;، &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;خونريزان به جمع متعاقبان پيوست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;دخيلم!&quot;. مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;نخست از يهودي پرسيد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;گفت: &quot;اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;قاضي گفت: &quot;دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;نيست. بايد آن&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;!&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;جوانِ پدر مرده را پيش خواند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;گفت: &quot;اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;.&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;قاضي گفت: &quot;پدرت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;بيمار بوده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;!&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;چون&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: &quot;قصاص شرعاً&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;كند. طلاق را آماده باش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;!&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;قاضي آواز داد: &quot;هي! بايست كه اكنون نوبت توست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;!&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;صاحب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;خر همچنان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;كه مي‌دود فرياد كرد: &quot;مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كُره گي دُم نبوده است! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: arial&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: medium&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;SUP&gt;از كتاب &quot;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;كوچه&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&quot;، اثر &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;احمدشاملو&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 12:24:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای مانلی8 (پلنگ صورتی)</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدود چهار پنج سال پیش منصور، همکارم آمده بود خانه مان که راجع به بعضی از کارهای کلینیک با هم صحبت کنیم. مانلی حدود ۴ سال داشت آنموقع. داشتیم حرف میزدیم که با یک کتاب ژورنالی پر از تصاویرحیوانات که به علت اندازه اش، حملش برایش سخت بود آمد پیش ما. قبلا بارها کتاب را با هم ورق زده بودیم و او اسم حیوانات را از من پرسیده بود و من هر بار راجع به عکس های حیوانات آن برایش حرف زده بودم. تفریحش این بود که کتاب را بیاورد و دانسته هایش را با میهمانانی که بعضا اطلاعاتی از حیوانات ندارند قسمت کند. کتاب را جلوی منصور گشود و شروع کرد به بلبل زبانی. همینطور که داشتم فنجان های چای را جمع می کردم گفتم:&quot;مانلی جان، عمو منصور خودش دامپزشکه، این حیوونارو بهتر از تو میشناسه&quot;. نگاهی کرد و با منصور مشغول ورق زدن و سوال و جواب شدند. توی آشپزخانه همانطور که منتظر داغ شدن چای بودم صدای آنها را هم می شنیدم. &lt;BR&gt;منصور:&quot; این که خرسه&quot;&lt;BR&gt;مانلی:&quot; آره عمو،.. خب این چیه؟&quot;&lt;BR&gt;منصور:&quot; اینم که گوزنه&quot;&lt;BR&gt;مانلی:&quot;ا... آره ولی آهو بگی بهتره&quot;&lt;BR&gt;بعد صدای ورق خوردن آمد و بعد مانلی با همان صدای بچگانه اش پرسید: خب این چیه؟&lt;BR&gt;منصور:&quot;خب این که پلنگه دیگه&quot;&lt;BR&gt;داشتم استکان ها را پر می کردم که صدای مانلی آمد:&quot; نه عمو، این یوزپلنگه.&quot;&lt;BR&gt;منصور این بار بلند تر گفت:&quot;عمو جون این پلنگه&quot;&lt;BR&gt;با سینی چای برگشتم. دیدم که مانلی با تعجب به منصور نگاه می کند و با اشاره به کتاب می گوید:نه، نگا کنین. دایره های رو تنش، توشون پره. پلنگا دایره هایه روی تنشون توش خالیه، مثل یوزپلنگ ها دایره هاشون توش پر نیستن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; استکانهای چای را روی میز گذاشتم و گفتم:&quot;مانلی جان حالا برو بازی کن ما کار داریم&quot;. همینطور که داشت کتاب را که نصف جثه اش بود را می بست که برود، منصور به شوخی گفت:&quot; خب مانلی جون، من چی کار کنم که اطلاعاتم راجع به حیوونا اندازه تو بشه؟&quot;&lt;BR&gt;مانلی همینطور که کتاب رامی بست و به سمت اتاقش می رفت، برگشت و گفت:&quot; فکر کنم با کارتون &lt;EM&gt;پلنگ صورتی&lt;/EM&gt; شروع کنین بد نباشه&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 02:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلاخره علت نجس بودن سگ معلوم شد!</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 533px; HEIGHT: 402px&quot; height=530 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/maxd1g.jpg&quot; width=749 align=baseline border=5&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 13:35:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای مانلی 7 ( استاد شجریان)</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این روز های ماه رمضان که جای صدای ربنای استاد شجریان بر سر سفره های افطار خالی ست، داشتم کلیپی را که یکی از دوستان خوبم از &lt;EM&gt;ربنای&lt;/EM&gt; استاد برایم فرستاده بود را نگاه می کردم. مانلی،تلویزیون و کارتون را ول کرد و آمد پیشم و بدون کلمه ایی تا آخرش را به دیدن ایستاد. بعد از آنکه داشتم نفس عمیقی میکشیدم از سر حسرت، مانلی اشاره ای به تصویر استاد کرد و گفت: &quot;بابا، چقدر این آقا قشنگ می خونه&quot;. بعد اشاره ای به تصویر استاد که متفکر به جایی در دوردست خیره شده بود کرد و گفت:&quot; فکر کنم فقط همین آقا هستش که وقتی از &lt;EM&gt;این چیزها&lt;/EM&gt; میخونه دستاش رو نمیزاره روی گوشش&quot;. با تعجب پرسیدم:&quot; چرا باید دستش رو بزاره رو گوشش؟&quot;. با قیافه حق به جانب نگاهم کرد و گفت:&quot; آخه اونای دیگه از بس بد می خونن که خودشون هم دستاشون رو میزارن رو گوششون که صدای خودشون رو نشنون.&quot;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 19:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
