<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دردسرهای یک دامپزشک</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات و گرفتاری های من و حیوانات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 20:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مطالب جدید منتشر شده در رابطه با سگ کشی در تهران</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>این لینکهای آخرین مطالب منتشر شده در سایت ها و روزنامه های ایران در مورد سگ کشی در روزهای اخیر است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آونگ خاطره ها( مینو بانو)&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; و اعتراض شدیدش به خبرآنلاین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-10-01/213.htm&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=31328&quot; target=_blank&gt;خبرآنلاین&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه آخرم با رادیو زمانه</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون هیچ توضیحی با هم بخوانیم و بشنویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;SPAN class=yshortcuts id=lw_1261081579_0&gt;http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای دوستانی که فیلترشکن ندارند، متن کاملش را در ادامه مطلب می گذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به طبیعت میرویم!</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش میهمان برو بچه های &lt;A href=&quot;http://greenpulse.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نبض سبز حیات&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; دو روز را در دامن طبیعت سپری کردیم که بسیار خوش گذشت. به خصوص به مانلی که برای اولین بار از نزدیک گوزن زرد را در دشت ناز از نزدیک می دید( البته بقیه هم دست کمی از مانلی نداشتند!) و همچنین در طبیعت بکر میانکاله پرندگان مهاجر و بومی آنجا را از نزدیک و با دوربین شکاری تماشا کرد. دشت ناز همانجایی است که خدود دو سال پیش با دوست از دست رفته ام &lt;A href=&quot;http://drhooman.blogfa.com/post-47.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;دکتر هرمز اسدی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; برای زنده گیری گوزنهای زرد رفته بودیم.یادش گرامی باد. بگذریم، بچه ها را از همین سنین باید با محیط زیست و حیوانات آشنا کرد و اهمیت وجود آنها را برایشان توضیح داد. امروز دوباره در روزنامه&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;A href=&quot;http://tehrooz.com/1388/9/18/TehranEmrooz/218/Page/23/Index.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;تهران امروز&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; داشتم خاطرات بیجه، جانی پاکدشت را می خواندم که در اعتراف هایش گفته بود که قبل از آکه دست به کشتن انسانها بزند، سگ ها و گربه های خیابان را می کشته. خب این کاملا طبیعی است که اگر بچه ها شناختی از محیط اطرافشان نداشته باشند وقتی که بزرگ شدند، به راحتی می توانند تخریبش کنند. مثالهایش هم که فراوان است. حکم قطع درختان به جرم مبارزه با خرافه پرستی را که به خاطر دارید؟&lt;BR&gt;خلاصه به ما خیلی خوش گذشت و بخصوص آشنایی با &lt;A href=&quot;http://tici.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;مهندس اسکندری&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;که واقعا اطلاعات منحصر به فردی در رابطه با گردشگری ایران و گیاهان به ما دادند. ما که مشتری دایمی این تور شدیم. لازم به توضیح است که دو هفته بعد به حاشیه کویر میرویم در&quot; قصر بهرام&quot; شب را می گذرانیم و به نماشای حیات وحش و محیط زیست کویر می پردازیم. اطلاعات لازم را در سایت &lt;A href=&quot;http://greenpulse.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;نبض سبز حیات&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; می توانید بیابید.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم عکس هایی از طبیعت زیبای دشت ناز و میانکاله در ادامه مطلب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اودیپ خود را دوست بداریم</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   من شاید جزو معدود آدمهایی باشم که چهار سالگیش را هم می تواند به خاطر آورد. شب شلوغ و پر سرو صدایی را به خاطر دارم در زمانی که بعد ها فهمیدم که در آن زمان داشتم چهار ساله میشدم. چیز خیلی زیادی یادم نیست، فقط لحظه ای یادم هست که مثل خیلی از پسر بچه های شیطان (بیش فعال کنونی) خوابم نمی برد و جفتک پراکنی می کردم و مادرم مرا به به تخت برد و طبق عادت مالوف شروع کرد برایم شعر خواندن. شاید باورش سخت باشد که پسر بچه چهار ساله شروری چون من، با گوش کردن شعرهایی از حافظ، مولوی، نیما، و... سخت آرام می گرفت. موضوع شعر برایش مهم نبود، انگار ریتم و تکرار این حرفها، با آن صدای مسحور کننده مادر ،رامش می کرد. پستانکم که تا هفت سالگی یار و همدمم بود را به دهان می گرفتم و به شعر خواند مادر گوش می کردم. &lt;BR&gt;این که می گویم شب تولد چهار سالگیم یادم هست پر بی راه نیست. همان موقع که همه مدعوین مشغول پایکوبی برای تولد من بودند، مادرم بالای تختم نشسته بود و برایم این شعر از کسرایی را می خواند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;زندگی زیباست&lt;BR&gt;زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست&lt;BR&gt;گر بیافروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست&lt;BR&gt;ورنه خاموش ست و خاموشی گناه ماست&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;بگذریم، صحبت از روز تولد بود. معمولا اولین چیزی که در روز تولد هر کس به یاد آدم می آید خودش است،خود خودش، چه روزی از چه ماهی در چه سالی؟...  اصلا این روز را آفریده اند برای این که به یاد خودت بیافتی. به یاد این بیافتی که چند ساله شدی. چند سال از روزی که از بطن مادر بیرون آمدی گذشته است. اولین کاری که آدم ها معمولا در این روز می کنند این است که ببینند در این روز چه کسی به دنیا آمده یا چه اتفاق خاصی در این روز رخ داده. &lt;BR&gt;  بچه که بودم با خودم فکر می کردم که کاش به جای آنکه روز تولدم را بدانم، روز مرگم را می دانستم. مثلا  آن موقع ها با خودم کنار آمده بودم که ۲۵ سال برای زندگی کافیست. فکری در ۷ سالگی. در هفت سالگی واقعا فکر می کردم که ۲۵ سالگی آخر دنیای هر کسی است. در آن سن، آخر آرزوی درس خواندم، کلاس چهارم دبستان بودن بود، واقعا کسی که کلاس چهارم دبستان بود، حکم دکتری داشت برایم.&lt;BR&gt;  البته من را گاهی در زمان بچگی تحویل می گرفتند. مثلا یادم هست در سالروز تولد ۶ سالگیم، پدرم من را به سیرک بزرگ اروپا برد. یادش به خیر نباد. آدم هایی آمدند و کلی پشتک وارو زدند و بعد دخترکانی آمدند که رقص ها می کردند، و بعد نوبت حیوانات شد. سلطان جنگل را مجبور به پریدن از حلقه ایی می کردند و پلنگ مغروری را به عجز..  .. آنقدر آن شب به حال حیوانات بدبخت گریه کردم با آن چشم های بچه گانه، که پدر وسط های سیرک، دستم را گرفت و از آن چادر بزرک بیرونم برد و همینطور که به سمت ماشین می رفتیم می گفت:&quot; لیاقتت همینه. میخواستیم بهت خوش بگذره تو روز تولدت&quot;.&lt;BR&gt;   الآن که فکر می کنم می بینم که چه بچه بد اخلاق و نافهمی بودم. چرا باید عیش دیگران را به خاطر خواسته خود منقص می کردم؟.  اما من لیاقت خود را یافتم. چیزی که از ۵ سالگی یافته بودمدش &quot;دامپزشک شدن&quot;. آن موقع از پدر متنفر شده بودم که مرا به چنان جهنمی برده بود. ولی حالا با خود فکر می کنم که پدر، با اطلاعاتی که داشت می خواست که مرا خوشحال کند با دیدن حیوانات در آن سیرک...  الآن که خود، پدر شده ام می فهمم این تناقضات را. پدر تقصیری نداشت، چون پدرش هم چیزی از این دست به او نیاموخته بود.  &lt;BR&gt;همه این ها به کنار.&lt;BR&gt;داشتم می گفتم. روز تولدم هست و با خود تنهایم. شب تولدم تمام شده و من باز هم تنهایم. دارم در تنهایی های خودم سالروزهای تولدم را مرور می کنم. تولد ۶ سالگیم را که گفتم در آن سیرک چه گذشت.  ۷ و ۸ و ۹ سالگی یادم نیست، چون برخورد کرد به سالهای انقلاب و بعد هم ... جنگ. ۱۰ سالگی تولد خانگی گرفتند برایم که چیزی از آن یادم نیست، مهمانها همه عمه خانم ها و عمو جان ها و ... بودند و قبل از این که من چیزی از جشن تولدم بفهمم خوابم برده بود. قبل از آن که بخوابم یادم هست که عمو جان انگشت های سبابه و بقلیش را بلند می کرد و می گفت:&quot; دو ماه دیگه میرن اینا&quot; و دایی جوانم در گوشه ای از سالن خانه مان نشسته بود و پوتین هایی که آن موقع ها برای چریک ها مد بود برای پاهایش اندازه می کرد. سال های بعد هم به واسطه جنگ که نمیشد شبها چراغی افروخت و بعضی ها دوست نداشتند که سر و صدایی از کاشانه ایی بلند شود، و همه می دانیم که نشد.&lt;BR&gt;سال ها گذشت. سال ها و سالها و من هیچ جشنی برای روزی که به دنیا آمده بودم نداشتم در هیچ سالی. اصلا انگار ما سالها بود که مرده ایم. نه این که اصلا چیزی نباشد. مثلا اگر روز تولدم بود، شب که می شد، پدر با بسته و کیکی می آمد خانه و ما خیلی یواشکی شمعی بر آن کیک می گذاشتیم و سریع فوتی می کردیم، نه به خاطر آنکه تولدمان به خیر شود، نه، فقط به خاطر آنکه فانتوم های عراقی روشنایی را از پنجره خانه ما نبینند تا بمبارانمان کنند و کادویی که از بسته در می آمد که ...&lt;BR&gt;بگذریم، امروز به قولی ۳۹ ساله شده ام. اگر فاصله این سال ها را هم برایتان نگفتم، خود برای خود داستانیست. روزهای خوشی و ناخوشی.&lt;BR&gt;  همه این ها را گفتم که این را بگویم.امشب شب تولد ۳۹ سالگیم بود. آدم در شب تولدش گاهی به فکر گذشته ها می افتد. به فکر خیلی چیز ها. امشب که داشتم دفترچه شعر و خاطراتم را ورق میزدم،  به ناگاه رسیدم به این شعر. شعری که مادرم برای بیست و یکمین سال زندگیم سروده. سالروزی که من فرسنگ ها از او دور بودم. خیلی وقت بود که سراغ دفتر شعرم نرفته بودم. دیدن این شعر انگار خون را در رگهایم دوباره به گردش درآورد. شعری که مادرم برای بیست و یک سالگیم سروذه. یاد لالایی هایش افتادم که زندگی زیباست را برایم می خواند.&lt;BR&gt;می خواهید شعرش را با هم بخوانیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعر مادرم برای بیست و یک سالگیم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دل من در پائیز&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;در غم باغچه است&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;وقتی از آنهمه گلبرگ تهی ست&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;وقتی از شاخه سرشار گل یاس &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ستون فقراتش باقیست&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نازنینم &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;روزی پائیزی بود&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;اولین بار که گرمای نفسهای تو را بوئیدم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;گرچه&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بعد از آن روز عزیز&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بیست و یک بار دگر&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;باد و پاییز رسید&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دست های تو بهارانم شد&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;در تو من روییدم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست همه مادران دنیا را می بوسم. موجوداتی که همه هستی خود را نثار می کنند بی هیچ مزد و منتی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشتار برای تطهیر</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description> به قول شاعر &quot; ای قوم به حج رفته کجایید کجایید  معشوق همینجاست بیایید بیایید&quot;. گفتن این نکته را لازم میدانم که درآمد کشور عربستان از مراسم حج سالانه، بیشتر از صادرات نفت این کشور است... بزرگترین صادر کننده نفت جهان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس هایی که می بینید مربوط به ۱۹۵۳ میلادی است، در مراسمی به نام &quot;حج&quot;. از آن موقع این اتفاقات می افتد، الآن هم می افتد. توضیحی لازم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/30vdpqr.jpg&quot; align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تبلیغات کوکا کولا در مراسم  رمی جمرات ( مراسم سنگ زدن به شیطان)دقت فرمایید!!!(*)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2ljs6r5.jpg&quot; align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون شرح!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/140cdx1.jpg&quot; align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سر بریدن حیوانات، ظاهرا کوکاکولا می چسبد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/1z3uxcp.jpg&quot; align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم بردن مابقی غنایم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(*) با تشکر از توجه &lt;A href=&quot;http://www.doctorshiri.com/weblog/index.php&quot; target=_blank&gt;دکتر شیری&lt;/A&gt; عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکرار یک عکس بعد از بیست سال</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  بعضی وقتها معیار اندازه گیری زمان برای چیزهای متفاوت فرق می کند. مثلا، می گویند اگر می خواهی ارزش یک سال را بدانی از دانش آموزی که رفوزه شده بپرس. اگر می خواهی معنی ۵ ماه را بدانی از مادری که جنینش را سقط کرده بپرس. اگر می خواهی معنی یک ساعت را بفهمی از عاشقی بپرس که دلدارش در سر قرار دیر کرده. اگر می خواهی معنی یک هزارم ثانیه را بفهمی از دونده ایی بپرس که در المپیک، دوم شده و ...&lt;BR&gt;  اما قرار ما از جنس دیگری بود. قراری نبود که در یک ثانیه و ماه و سال گم شود. قرار ما یک قرار بیست ساله بود، بله بیست ساله. هر دوستی ای، در لحظه ای ایجاد می شود، با سلامی در ایستگاه اتوبوس، یا گلاویزی بر سر نگاه چپی به دختر همکلاسی، تعارف بر سر نشستن پشت میز نهار، دادن دو زاری اضافه برای تلفون عمومی دانشگاه، نصف کردن آخرین تکه&quot; ته دیگ&quot; در سلف سرویس ،... آری دوستی ما به همین مسخرگی ها که گفتم  آغاز شد، آغاز دوستی و مودتی که هنوز پایدار است. &lt;BR&gt;ما هفت نفر بودیم. هفت همخانه. هفت یار. هفت نفری که همه دانشگاه، ما را به انگشت نشان می دادند. هفت نفری که روزی ما، بله ما هفت نفر، رییس دانشگاه را عوض کردیم. هفت نفری که هر کاری که به فکرتان نمیرسد را روزهایی کردیم... نپرسید چه کار هایی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   و ما هفت نفر قراری گذاشتیم. قراری بیست ساله... دقیقا در روز ۸/۸/۶۸. وقتی که تقریبا همه مان ۱۸، ۱۹ ساله بودیم؛ و برای این که یادمان نرود، آمدیم دم تراس خانه و عکسی گرفتیم به یادگار، تا یادمان بماند که ۲۰ سال بعد، در چونین روزی باید گرد هم آییم. آمدیم دم این نرده که پشتش صحرایی برهوت بود باییستیم و هم قسم شویم که روزی هر کداممان برای خود کسی شویم، تا به آبادانی این سرزمین خدمت کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 587px; HEIGHT: 418px&quot; height=597 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/axbmoj.jpg&quot; width=682 align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از راست به چپ&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;: محسن گل احمر، جواد مشتری دوست، سهیل ملوک پور، هومن ملوک پور، مازیار کاغذچی، علیرضا مشیری&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  خوب یادم می آید،  قرار گذاشتیم که در تاریخ ۸/۸/۸۸ دور هم جمع شویم. بیست سال! زمان کمی نیست. آن موقع هفت نفر بودیم. همخانه های زمان دانشگاه. همه مان دامپزشکی می خواندیم بغیر از سهیل که میکروبیولوژی می خواند و ما به اختصار &quot;میکروب&quot; صدایشان می کردیم. دلیل اولیه ای که برای این روز گذاشتیم، خود سهیل بود، چون ملقب به&quot; هشت اعظم&quot; یا &quot; هشتک میرزا&quot; بود. جریان هشت بودن سهیل مفصل است، باشد جایی برایتان بعدا تعریف می کنم. در آن زمان آنقدر این روز موعود دور بود که با خود می گفتیم این هم از همان قرار هایی است که فردایش یادمان می رود. اما، هر روز که گذشت، هر ماه که گذشت، هر سال که می گذشت سایه حضور این روز نزدیک تر و نزدیک تر می شد. در هر مهمانی که همه دور هم جمع بودیم صحبتی از روز هشت بود. تا بلاخره روز موعود فرا رسید.همه جمع شدیم منزل سهیل. قبل از هر چیز، رفتیم و عکسی که ۲۰ سال پیش انداخته بودیم را با همان ترتیب تکرار کردیم. فقط حیف که حیاط خانه سهیل نرده نداشت که بر آن تکیه کنیم. اما آرزویمان را در پس آن داشتیم، سبزینه و حیات...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 574px; HEIGHT: 412px&quot; height=552 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/wrkho9.jpg&quot; width=528 align=baseline border=5&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  غبار ایام روی سر و صورت همه مان ریخته( از همه بیشتر بر روی من)، اما می بینید که هنوز خنده بر لب داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچکدام از شما سراغ نفر هفتم را در این عکس ها نمی گیرد؟ یکبار دیگر ما را بشمارید از راست به چپ!  بله، شش نفریم. نفر هفتممان در عکس بالایی پشت دوربین بود و در عکس پایین زیر خروار ها خاک سرد آرمیده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 569px; HEIGHT: 460px&quot; height=603 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/20p82uv.jpg&quot; width=508 align=baseline border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;رامین منانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;، دوست خوبی که در شب عید سال ۱۳۷۰ جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. دوست خوبی که هر کدام از ما( هفت نفر) از او بسیار خاطره داریم... یادش بخیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  و ما هفت نفر هنوز هستیم. قرار هایمان هم هنوز هست. این یکی که شد. خدا را چه دیدی، پس  قرارمان باشد برای  &lt;FONT size=3&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt; ۸/۸/۱۴۸۸&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای آنان که در آن تاریخ این مطالب را می خوانند. بدانید که چه آدم های باحالی در این زمان زندگی می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر مهربان</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه که نباید ما برای شما روضه خوانی حیات وحش و حیوانات را برگذار کنیم. بگذارید کمی این بار با هم بخندیم...  آن هم به واسطه تصور سگ بودن...&lt;BR&gt;------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پسر&lt;/STRONG&gt; : مامان، چرا تو سفیدی و من سیاهم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مادر&lt;/STRONG&gt;: بچه بیخیال شو، بعد از اون پارتی کوفتی اون شب، شانس آوردی که الآن  واق واق نمی کنی...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 23:32:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تماشای دیدن شکنجه حیوانات تفریح نیست</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون هیچ توضیحی دعوتتان می کنم به خواندن این مطلب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;شکنجه حیوانات&lt;/A&gt;( لینک مطلب در اعتماد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطلب پيش رو واقعيت تلخي را بيان مي کند که اکثر هم ميهنان ما از آن اطلاعي نداشته و ناخواسته از مساله يي حمايت مي کنند که با ظاهري زيبا و فريبنده سعي در تخريب بسياري از بنيادهاي انساني در ميان ما و کودکان مان دارد. آنان تنها به پول مي انديشند . ظاهر ماجرا بسيار ساده است و در يک کلمه خلاصه مي شود؛ &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;سيرک&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما آيا تا به حال انديشيده ايد سيرکي که در سال هاي اخير در کشور عزيزمان در حال رونق گرفتن است، چه واقعيت دردناکي را پشت صورت زيباي خود پنهان کرده است؟ گويي ظاهرش نشان از تفريح و سرگرم کردن مردمان اين کشور دارد اما واقعيت دقيقاً معکوس است. آنان از ناآگاهي و نبود قانون حمايتي در کشورهاي شرقي همچون ايران تنها براي پر کردن جيب هاي خود سوءاستفاده مي کنند. اين افرادي که امروز در کشور ما براي مدتي اقامت مي کنند و ندا از شاد کردن دل مردم مي دهند در اصل رانده شده هايي از کشورهاي متمدن و قانونمندي هستند که مردمان آنجا جداي از حمايت نکردن شان به مبارزه با آنها هم مي پردازند. اين افراد که براي کسب درآمد از اين راه در کشورهاي خود سرکوب شده اند اکنون راه خود را به شرق و جهان سوم و کسب درآمدهاي کلان بسيار آسان يافته اند. واقعيت تلخي است، واقعيتي پر از تحريف هاي فريبنده که نشان از مصرف بيهوده زمان و هزينه مردم کشورمان در برابر نتيجه يي ويران کننده دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پاييز سال 86 بود که سيرک ملي ايتاليا با نام رسمي «سيرک بزرگ ايتاليا» با پشتيباني سازمان محيط زيست در بخش حمايت شده از طرف همين سازمان يعني پارک پرديسان تهران آغاز به کار کرد؛ اکوپارکي که جايزه بين المللي تزيين و طراحي منظر را دريافت کرده بود و قرار بود جايي براي تحقيق و جمع آوري بخش بزرگي از بيوم هاي موجود در پنج قاره باشد. پارکي که قرار بود براي بهبود و پيشرفت دغدغه هاي زيست محيطي و اطلاع رساني صحيح فعاليت کند و حامي در همين راستا شود. مسوولان اين پارک که خود بخشي از سازمان حمايت محيط زيست هستند با قبول و حمايت از سيرک ايتاليا تمام موارد و برنامه هاي راستين و مثبت اين مرکز را به زير علامت سوالي حل نشدني بردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با مهيا شدن شرايط، آن سيرک شروع به کار کرد و گروه هاي آگاه کشور که اين شروع را آغاز گام هاي غلط مي ديدند، اعتراضات خود را علني کردند. در اين بين دکتر کهرم متخصص حيات وحش، بيولوژيست و استاد دانشگاه که از فعالان نامي در امر حفاظت طبيعت است با ابراز تاسفي شديد، با افتتاح سيرک، آن را بدآموزي، مساله يي غيرانساني و توهين آميز قلمداد کرد. ايشان همچنين انتقاد خود را از حاميان اين جريان بيان کرد. سپس مدير روابط عمومي انجمن حمايت از حيوانات و مهندس وحيد نوروزي رئيس هيات مديره جمعيت آواي سبز اين حرکت را به شدت محکوم کرده و آن را از عجايب روزگار خواندند و هيچ گونه توجيهي را براي برپايي اين سيرک موجه ندانستند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين بين برخي از هموطنان آگاه به واقعيت پنهان سيرک و چرايي برگزاري چنين مراسمي از دور خارج شده، براي نشان دادن اعتراضات خود با پلاکاردهاي دست ساز خود در مقابل سيرک واقع در پارک پرديسان تجمع کردند تا تماشاچيان با خواندن متون اعتراضي آنان شايد براي لحظه يي به خود آيند. اين حرکت مثبت آن عده قليل دردسرهايي برايشان به همراه داشت اما نمي توان بازتاب هرچند اندک آن را در روشنگري کتمان کرد. اما واقعاً دليل اين جنبش ها و عکس العمل ها چه بود؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمامي جانداران داراي يک حق مسلم و اجتناب ناپذير به نام زندگي هستند. و حيوانات همگي در اکوسيستم خود با رفتار هاي طبيعي خودشان رشد کرده و به صورت غريزي، روند زيست محيطي منطقه را نظم مي بخشند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها براي زندگي احتياج به رفع خواست ها و نيازهاي اوليه و طبيعي خود دارند و اگر انسان از جهتي به فرآيند منظم و پيچيده آنها وارد شود و سعي در تغيير آن کند، مطمئناً تمام مجموعه به سمت نابساماني پيش مي رود. اکنون حيواني که در جنگل، بيابان و طبيعت منحصر به فرد خود بايد ساعت ها راه برود و براي تهيه غذا تلاش کند، از زماني که چشم مي گشايد نه تنها گاهي خود را به دور از مهر مادري و آن نوازش هاي گرم مي يابد بلکه تنها محيطي فلزي را تجربه مي کند. ميله هايي که تمام اختيارات او را سلب کرده و گاهي اجازه کوچک ترين گردشي را به دور خود به او نمي دهد. او اکنون وارد دنيايي پر از شکنجه هاي اجباري شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر شانس بياورد و سالم به سن قابل قبولي براي يادگيري برسد، روز و شب از آن سلب شده و مجبور است طبق برنامه هاي دردناک مربيان خود حرکات غيرطبيعي را که از او به اجبار خواسته مي شود انجام دهد. اما او چگونه بايد اين حرکات مضحک همچون ايستادن بر دو پا، پرش از حلقه هاي آتشين، دوچرخه سواري کردن و... را فرا بگيرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جواب دردناک است؛ با شکنجه، کتک، گرسنگي و تشنگي، سيخ هاي کشنده، جريان هاي برق و ده ها مورد ديگر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حيوان نگون بختي که ديگر هيچ چيز ندارد براي به دست آوردن تکه يي غذا بعد از روزها گرسنگي مجبور است از بين آتش که جز وحشت براي او هيچ چيز ديگري دربر ندارد، بپرد. بدن او مي لرزد و دچار تپش هاي شديد قلبي مي شود. اين کارها هرگز براي او عادي نمي شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به زور قرص هاي آرام بخش و تزريق هاي مختلف او را براي دلقک شدن زنده نگه مي دارند. فيل هاي بزرگي که اکنون بايد در جنگل ها و آب ها، گل بازي کنند روي صفحات فلزي داغ همراه با شوک هاي الکتريکي قرار مي گيرند تا مجبور به انجام حرکات غيرطبيعي شوند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تک تک حيوانات درون سيرک هاي حيواني، براي آموزش حرکات نمايشي مخصوص خود به شيوه يي زجرآور آموزش داده مي شوند. شايد براي ما که با هزينه يي روي صندلي سيرک نشسته ايم چنين صحنه هايي حتي لحظه يي باورکردني نيايد، ولي بايد پذيرفت آن حيواني که اکنون براي خنده و شادي پوچ و لحظه يي ما از ارتفاعي خود را در استخري از آب مي اندازد، عذابي را متحمل شده که اکنون اينچنين غيرطبيعي عمل مي کند. دردناک است، اما پشت پرده اين گونه تفريح ها اينچنين ظلم به موجودات و مخلوقات اين زمين که روزي با انسان ها مي زيستند موج مي زند. آنان به بازي گرفته مي شوند و با عمر غيرطبيعي و ده ها مرض گوناگون که در اندک زماني مي گيرند در سکوت جان مي بازند. بسياري از اين حيوانات حين آموزش ها يا بعد از سپري شدن مدتي، جداي از بيماري هاي جسمي فراواني که مي گيرند، بيماري هاي رواني و عصبي بي شماري به وجود پاک شان مي تازد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وجود اين بيماري ها تنها نشان از يک چيز دارد. درست است که حيوانات به اندازه انسان ها هوشمند نيستند اما همگي آن دردي را که انسان درک مي کند مي فهمند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حيوانات هر کدام حتي در مواردي بسيار حساس تر و دقيق تر از انسان ها واقعيتي را که بر وجودشان تحميل مي شود مي فهمند. آنها تنها قدرت صحبت به زبان ما آدميان را ندارند. اگر اينچنين بود امروز دنيايمان پر از فريادها و ضجه هايي مي شد که از تمام جانداران به اين يگانه موجود هوشمند زمين روا داشته مي شود. حيوانات واقعاً از انجام اين حرکات خنده آور شاد نيستند و اگر شما اندکي را با آنان سپري کنيد بدون شک اشک هايي را که حين آموزش بر چهره هاي بي گناهشان جاري مي شود نظاره گر خواهيد بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با ورود سيرک ايتاليا در سال 86 به ايران، که از سوي غرب به عنوان ترويج فرهنگ توحش و خشونت در بين جامعه رايج شده است به ادامه اجرا هاي خود در شهرهاي ديگر کشور عزيزمان تا سال 87 خورشيدي پرداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جالب است بدانيد که سال پيش حين برگزاري اين سيرک در شيراز صدها دانش آموز باهوش و آگاه مدرسه دوزبانه ايران که براي بازديد از اين مجموعه رفته بودند از پيش به صورت پنهاني و خودجوش تبليغات ضدسيرک را آماده کرده و در زمان مورد نظر با تجمع جلوي مقر آنها و سر دادن شعارهايي مختلف به زبان هاي انگليسي و ايتاليايي اين امر را محکوم کرده و از دولت تقاضاي کمک کردند. اين دانش آموزان دختر و پسر، سازمان هاي حامي اين سيرک، به خصوص سازمان محيط زيست را مورد انتقادات شديد خود قرار دادند. مسوولان از اين حرکت شگفت انگيز کودکان متعجب شد. حرکت خردمندانه اين دانش آموزان نشاني روشن براي ادامه حرکت در مسير ناهموار رسيدن به درک والاي حقوق حيوانات در ايران امروز است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه ديگر با گسترش انواع وسايل و رسانه ها در سطح جهاني به راحتي مي توانيم چرايي و چگونگي اين گونه سيرک ها را بررسي کنيم و حتي براي محکم شدن ادعاها از فيلم ها و تصاوير موجود در اينترنت که به صورت آسان در اختيار مردم قرار مي گيرد، ياري بطلبيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متاسفانه با توجه به وجود اکثريت قشر ناآگاه از اين مساله در جامعه، امسال بعد از اجرا هايي گسسته در شهرهاي مختلف، سيرک ملي ايتاليا قراردادي دوباره با بنياد مستضعفان انقلاب اسلامي به امضا رساند که طبق آن اين سيرک با فرا رسيدن عيد سعيد فطر در شهريورماه در مجتمع ارم سبز تهران تا پايان سال جاري مجدداً به صورت رسمي آغاز به کار کند و سپس طبق اعلام گزارش سايت بنياد مستضعفان؛ «در آينده نزديک تيم هنرمند سيرک ملي ايتاليا به مديريت هنرمند ايراني خليل عقاب در شهرهاي مختلف از جمله تهران (پارک پرديسان)، کرج، تبريز، اصفهان، شيراز، اهواز و اراک براي برپايي سيرک اقدام خواهد کرد.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قبل از اين متن در مورد مالکيت اصلي اين سيرک در سايت بنياد مستضعفان اين گونه بيان شده است؛ «مالک سيرک ملي ايتاليا شخصي به نام «دريکس توني» است که در حال حاضر مالکيت هشت سيرک فعال ديگر در سراسر دنيا را بر عهده دارد. وي با توجه به ارتباطات نزديکي که با خليل عقاب بنيانگذار اولين سيرک ايراني دارد، تصميم به اجراي برنامه سيرک خود در کشور جمهوري اسلامي ايران گرفته است.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه در بسياري از کشورها برپايي سيرک هايي که در آنها از حيوانات براي خنده و سرگرمي استفاده مي شود، منسوخ شده و با مخالفت هاي دولتي و مردمي بسيار زيادي رو به رو است. آنان با اين استدلال که در اين کشورها هيچ کس از حيوانات و محيط زيست حمايت نمي کند (و حتي گاهي اين مردم با طبيعت و جانداران سر ستيز هم دارند)، به اين سمت از دنيا که روزي قدرتمند ترين و نخستين انسان ها را از جهت حمايت از حيوانات در تمدن هاي باستاني خود داشته اند، آمده اند.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right height=16&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma; HEIGHT: 6px&quot; align=right background=../../images/line_bk.gif&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 23:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کشکی، چه پشمی؟</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چوپاني گله را به صحرا برد. به درخت گردوي تنومندي رسيد. &lt;BR&gt;از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت. &lt;BR&gt;خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. &lt;BR&gt;ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. &lt;BR&gt;در حال مستاصل شد... &lt;BR&gt;از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده همه گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. &lt;BR&gt;قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. &lt;BR&gt;گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. &lt;BR&gt;نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.... &lt;BR&gt;قدري پايين تر آمد. &lt;BR&gt;وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ &lt;BR&gt;آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. &lt;BR&gt;وقتي كمي پايين تر آمد گفت: &lt;BR&gt;بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. &lt;BR&gt;وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: &lt;BR&gt;مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ &lt;BR&gt;ما از هول خودمان يك غلطي كرديم &lt;BR&gt;غلط زيادي كه جريمه ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچه ـ شاملو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 10:09:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز کودک</title>
<link>http://drhooman.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خواستم موضوعی در رابطه با این روز با وبلاگ پیدا کنم اما نشد. تا بلآخره &lt;A href=&quot;http://www.aavang.ir/weblog/&quot; target=_blank&gt;مینو بانو&lt;/A&gt; به دادم رسید.&lt;BR&gt;شاهد از غیب آمد. همه آنچیز که برایم فرستاده را می گذارم. فکر کنم بهترین پیام باشد برای این روز. به امید روزی که هیچ کودکی بی پناه نباشد. &lt;BR&gt;فقط ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... اما، ما بزرگتر هایی که سر آنها تشر میزنیم که این کار را بکن یا آن کار را نکن ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. کار هایی که مقیاس درستی و غلط بودن آن را خود بر آن مقراض کرده ایم. قیچی صلاح و نا صواب را بر پارچه ذهن آنها میدریم. و خود قافلیم از هزار دستمال کثیف که بر اعمالمان می کشیم. باور نمی کنید؟ بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟&lt;BR&gt;با هم بخوانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی &quot;اکس جید&quot; را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, sans-serif; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 01:16:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drhooman&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>drhooman</dc:creator>
<guid>http://drhooman.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
