تبليغاتX
دردسرهای یک دامپزشک - ماجراهای مانلی 3 (تله پاتی)
توصیه دوستان را جدی گرفتیم و تصمیم داریم  فقط راجع به حیوانات و خودمان ننویسیم ، بلکه هرچه دل تنگمان ( تاکید می کنم " دل "، نه جا های دیگر!) می خواهد را این جا روی دایره بریزیم.لذا ..

بچه ها هر چه بزرگتر می شوند جهان بینیشان هم با خودشان بزرگتر می شود. زمان بچگی ما که خیلی باحال بود، هر چه بزرگتر می شدیم این شانس را داشتیم که میزان توسری خوردن از داخل خانه کمتر شود ولی به همان میزان در خارج از خانه افزایش میافت .یعنی به طرز محاسبه شده نامحسوسی میزان نارضایتی جمعی داخل خانه از ما کمتر میشد و به همان نسبت نارضایتی کسانی که به زور ما را می خواستند بفرستند بهشت، از نسل ما بیشتر میشد. الآن را نمی دانم. الآن اگر بخواهم نامی برای نسل خودمان بگذارم شاید " کیسه بوکس عمومی" بهترین باشد. از نسل قبلیمان که والدین باشند گرفنه تا نسل بعدیمان که فرزندانمان، مثل فیلم جویندگان طلا  که چارلی چاپلین را مرغ می دیدند ،نسل ما  را مانند کیسه بوکسی تصور می کنند که به واسطه رسالت "کیسه بوکس" بودنش، می بایست تحمل هر گونه فشاری را ، اعم از بالا و پایین بیاورد.
بگذریم، بچه ها را می گفتم. ما که بچه بودیم مثلا وسط فیلم های آن زمان که ما را می بردند سینما مثلا یک کلمه همینجوری در یادمان می ماند ، چه می دانم مثل " عاشقتم ". از سینما که می آمدیم بیرون گوشه دامن مادرم را می کشیدم و می پرسیدم: " عاشقتم" بعنی چی؟ و مادرم به پسر چهار ساله اش که من باشم نگاهی می کرد و می گفت: حالا بزرگ میشی خودت میفهمی. من هی بزرگتر و بزرگتر شدم و بدون آن که معنی کلمه " عاشقتم" رو بفهمم بارها و بارها بکارش بردم و  حد اقل اثری که در زندگیم داشت،آشنایی با مادر همین مانلی خانم است که می خواهم در ادامه مطلب خاطره اش را برایتان بگویم. حالا من بزرگ شدم.اینقدر بزرگ شدم که موهام هم سفید شده. ولی هنوز با عاشق شدن مشکل دارم.راستی اون فیلمی که رفته بودیم فیلم کینگ کونگ بود.مادرم رابطه عاشقانه بین آن میمون خیالی بزرگ را با آن زن نتوانسته بود برایم توصیف کند. ولی من به نمایندگی از جامعه کودکان فضول ، خواهان پرسش و به کاربردن کلمات قلنبه سلنبه بودم. انگار بچه ها با به کار بردن این جور کلمات می خواهند خود را به نسل قبل از خود معرفی کنند.
این ها را گفتم که بدانید نمیخواهم خرده ای بگیرم به نسل قبل.فقط می خواستم آماده تان کنم برای خاطره امروزمان.
چند شب پیش که طبق عادت همیشه من و مانلی روی مبل جلوی تلویزیون مشغول بازی و قلقلک دادن همدیگه  بودیم ، مانلی بی مقدمه گفت : بابا ، من و مانلی فرداد (یکی از همشاگردی هایش که اتفاقا هم نام هستند ولی از بخت خوبش، فامیلیش" فرداد" است نه" ملوک پور"! ) خیلی همدیگر رو دوست داریم. 
من  با خنده جا مانده از قلقلک قبلی گفتم :" به به ، چه خوب. از کجا فهمیدین که هم رو دوست دارین؟."
مانلی نگاهی کرد و گفت:" آخه همش به یاد هم هستیم." من کمی جا به جا شدم و با ختده پرسیدم بعنی هروقت که هرکدومتون به یاد اون یکی می افته متوجه می شین؟. مانلی خیلی سریع و بدون فکر گفت :" اوهوم. متوجه می شیم." بعد در میان نگاه حیرت زده من سرش را آورد جلو و آرام گفت:" آخه میدونی چیه بابا؟ فکر کنم ما با هم تله کابین داریم"!!!
خیلی بامزه است که بچه ها در هر حال دوست دارند کلمات این چونینی را به کار ببرند ، حال می خواهد مال هر نسلی باشند.شما هم حتما خاطره ای از خود یا کودکان دور و برتان دارید.در قسمت کامنت می توانید برای بقه خوانندگان هم تعریف کنید.!!

+ نوشته شده در 87/09/26ساعت 2 AM توسط دکتر هومن |