تبليغاتX
دردسرهای یک دامپزشک - ماجراهای مانلی (1)
قصد دارم گاهی از شیرین کاری های مانلی برایتان بنویسم هرچند کوتاه و مختصر

 

یادمه مانلی حدود ۲ سالش بود و تازه می توانست جمله بندی کند اما دست و پا شکسته  و بعضی حروف را هم نمی توانست خوب ادا کند.مثلا  حرف (چ) را خوب نمی توانست بگوید و هربار که می خواست بگوید (چ) می گفت (پ). منزل پدرم بودیم و مانلی با پدرم مشغول قایم باشک بازی بودند.مانلی می رفت قایم می شد و پدرم دنبالش می گشت و مثلا نمی توانست پیدایش کند و مانلی هر بار می دوید و سک سک می کرد و در مقابل ناتوانی ساختگی پدرم غش غش میزد زیر خنده.چند بار که این کار را کرد از پیروزی های به دست آمده ظاهرا حوصله اش سر رفت.به همین دلیل رو به پدرم کرد و گفت: پدر جون، حالا تو برو گم شو ،تا من بیام پیدات کنم!!!.
شما هم خیلی دوست دارید قیافه پدرم رو اون موقع می دیدید نه؟. ما همگی سعی می کردیم که جلوی خنده مان را بگیریم .پدرم نگاهی به جمع کرد و به مانلی که هاج و واج ایستاده بود و نمیدانست چه شده که همه ناگهان ساکت شدند نگاه کرد و گفت: اگه می خوای این بازی رو بکنیم باید بگی برو قایم شو نه این که برو گم شو.دیگه اینجوری نگو مانلی جون، باشه؟
مانلی هم سرش رو به یه طرف خم کرد و مثل دختر های خوب گفت : پشم !!

ما دیگه نتونسیتیم جلوی خودمون رو بگیریم و همه زدند زیر خنده.پدرم برگشت و باز به همه نگاه کرد و با دست من رو به مانلی نشون داد و گفت : پدرت که به من میگفت "چشم" این از آب در اومد وای به حال تو که از همین الآن داری میگی "پشم" !!!

+ نوشته شده در 87/07/23ساعت 2 PM توسط دکتر هومن |