با مانلی رفته بودیم آبگوشت بخوریم توی ایرانشهر. بعد از کلی معطلی نوبتمون شد و رفتیم تو. همینطور که نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذا رو بیارن، دیدم مانلی ذل زده به میز بقلیمون که چهار تا آقا با تبپ بازاری بودن که غذاشون تقریبا تموم شده بود. یه چند دقیقه ایی که نگاه کرد برگشت و گفت:
" بابا چرا آدما غذاشون که تموم میشه و دندونشون رو خلال می کنن هر چند ثانیه یه بار خلال رو از دهنشون در میارن و با دقت به نوکش نگاه میکنن؟ مگه نمیدونن که چی داشتن میخوردن؟" بعد کمی فکر کرد و گفت: درست مثل خانمها که با دهن بسته نمیتونن ریمل بزنن.