تبليغاتX
دردسرهای یک دامپزشک
 

بدون هیچ توضیحی با هم بخوانیم و بشنویم

http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html

برای دوستانی که فیلترشکن ندارند، متن کاملش را در ادامه مطلب می گذارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/09/27ساعت 0 AM توسط دکتر هومن |

 

   من شاید جزو معدود آدمهایی باشم که چهار سالگیش را هم می تواند به خاطر آورد. شب شلوغ و پر سرو صدایی را به خاطر دارم در زمانی که بعد ها فهمیدم که در آن زمان داشتم چهار ساله میشدم. چیز خیلی زیادی یادم نیست، فقط لحظه ای یادم هست که مثل خیلی از پسر بچه های شیطان (بیش فعال کنونی) خوابم نمی برد و جفتک پراکنی می کردم و مادرم مرا به به تخت برد و طبق عادت مالوف شروع کرد برایم شعر خواندن. شاید باورش سخت باشد که پسر بچه چهار ساله شروری چون من، با گوش کردن شعرهایی از حافظ، مولوی، نیما، و... سخت آرام می گرفت. موضوع شعر برایش مهم نبود، انگار ریتم و تکرار این حرفها، با آن صدای مسحور کننده مادر ،رامش می کرد. پستانکم که تا هفت سالگی یار و همدمم بود را به دهان می گرفتم و به شعر خواند مادر گوش می کردم.
این که می گویم شب تولد چهار سالگیم یادم هست پر بی راه نیست. همان موقع که همه مدعوین مشغول پایکوبی برای تولد من بودند، مادرم بالای تختم نشسته بود و برایم این شعر از کسرایی را می خواند:

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست
ورنه خاموش ست و خاموشی گناه ماست

 
بگذریم، صحبت از روز تولد بود. معمولا اولین چیزی که در روز تولد هر کس به یاد آدم می آید خودش است،خود خودش، چه روزی از چه ماهی در چه سالی؟...  اصلا این روز را آفریده اند برای این که به یاد خودت بیافتی. به یاد این بیافتی که چند ساله شدی. چند سال از روزی که از بطن مادر بیرون آمدی گذشته است. اولین کاری که آدم ها معمولا در این روز می کنند این است که ببینند در این روز چه کسی به دنیا آمده یا چه اتفاق خاصی در این روز رخ داده. 
  بچه که بودم با خودم فکر می کردم که کاش به جای آنکه روز تولدم را بدانم، روز مرگم را می دانستم. مثلا  آن موقع ها با خودم کنار آمده بودم که ۲۵ سال برای زندگی کافیست. فکری در ۷ سالگی. در هفت سالگی واقعا فکر می کردم که ۲۵ سالگی آخر دنیای هر کسی است. در آن سن، آخر آرزوی درس خواندم، کلاس چهارم دبستان بودن بود، واقعا کسی که کلاس چهارم دبستان بود، حکم دکتری داشت برایم.
  البته من را گاهی در زمان بچگی تحویل می گرفتند. مثلا یادم هست در سالروز تولد ۶ سالگیم، پدرم من را به سیرک بزرگ اروپا برد. یادش به خیر نباد. آدم هایی آمدند و کلی پشتک وارو زدند و بعد دخترکانی آمدند که رقص ها می کردند، و بعد نوبت حیوانات شد. سلطان جنگل را مجبور به پریدن از حلقه ایی می کردند و پلنگ مغروری را به عجز..  .. آنقدر آن شب به حال حیوانات بدبخت گریه کردم با آن چشم های بچه گانه، که پدر وسط های سیرک، دستم را گرفت و از آن چادر بزرک بیرونم برد و همینطور که به سمت ماشین می رفتیم می گفت:" لیاقتت همینه. میخواستیم بهت خوش بگذره تو روز تولدت".
   الآن که فکر می کنم می بینم که چه بچه بد اخلاق و نافهمی بودم. چرا باید عیش دیگران را به خاطر خواسته خود منقص می کردم؟.  اما من لیاقت خود را یافتم. چیزی که از ۵ سالگی یافته بودمدش "دامپزشک شدن". آن موقع از پدر متنفر شده بودم که مرا به چنان جهنمی برده بود. ولی حالا با خود فکر می کنم که پدر، با اطلاعاتی که داشت می خواست که مرا خوشحال کند با دیدن حیوانات در آن سیرک...  الآن که خود، پدر شده ام می فهمم این تناقضات را. پدر تقصیری نداشت، چون پدرش هم چیزی از این دست به او نیاموخته بود. 
همه این ها به کنار.
داشتم می گفتم. روز تولدم هست و با خود تنهایم. شب تولدم تمام شده و من باز هم تنهایم. دارم در تنهایی های خودم سالروزهای تولدم را مرور می کنم. تولد ۶ سالگیم را که گفتم در آن سیرک چه گذشت.  ۷ و ۸ و ۹ سالگی یادم نیست، چون برخورد کرد به سالهای انقلاب و بعد هم ... جنگ. ۱۰ سالگی تولد خانگی گرفتند برایم که چیزی از آن یادم نیست، مهمانها همه عمه خانم ها و عمو جان ها و ... بودند و قبل از این که من چیزی از جشن تولدم بفهمم خوابم برده بود. قبل از آن که بخوابم یادم هست که عمو جان انگشت های سبابه و بقلیش را بلند می کرد و می گفت:" دو ماه دیگه میرن اینا" و دایی جوانم در گوشه ای از سالن خانه مان نشسته بود و پوتین هایی که آن موقع ها برای چریک ها مد بود برای پاهایش اندازه می کرد. سال های بعد هم به واسطه جنگ که نمیشد شبها چراغی افروخت و بعضی ها دوست نداشتند که سر و صدایی از کاشانه ایی بلند شود، و همه می دانیم که نشد.
سال ها گذشت. سال ها و سالها و من هیچ جشنی برای روزی که به دنیا آمده بودم نداشتم در هیچ سالی. اصلا انگار ما سالها بود که مرده ایم. نه این که اصلا چیزی نباشد. مثلا اگر روز تولدم بود، شب که می شد، پدر با بسته و کیکی می آمد خانه و ما خیلی یواشکی شمعی بر آن کیک می گذاشتیم و سریع فوتی می کردیم، نه به خاطر آنکه تولدمان به خیر شود، نه، فقط به خاطر آنکه فانتوم های عراقی روشنایی را از پنجره خانه ما نبینند تا بمبارانمان کنند و کادویی که از بسته در می آمد که ...
بگذریم، امروز به قولی ۳۹ ساله شده ام. اگر فاصله این سال ها را هم برایتان نگفتم، خود برای خود داستانیست. روزهای خوشی و ناخوشی.
  همه این ها را گفتم که این را بگویم.امشب شب تولد ۳۹ سالگیم بود. آدم در شب تولدش گاهی به فکر گذشته ها می افتد. به فکر خیلی چیز ها. امشب که داشتم دفترچه شعر و خاطراتم را ورق میزدم،  به ناگاه رسیدم به این شعر. شعری که مادرم برای بیست و یکمین سال زندگیم سروده. سالروزی که من فرسنگ ها از او دور بودم. خیلی وقت بود که سراغ دفتر شعرم نرفته بودم. دیدن این شعر انگار خون را در رگهایم دوباره به گردش درآورد. شعری که مادرم برای بیست و یک سالگیم سروذه. یاد لالایی هایش افتادم که زندگی زیباست را برایم می خواند.
می خواهید شعرش را با هم بخوانیم؟

شعر مادرم برای بیست و یک سالگیم:

دل من در پائیز

در غم باغچه است

وقتی از آنهمه گلبرگ تهی ست

وقتی از شاخه سرشار گل یاس

ستون فقراتش باقیست

نازنینم

روزی پائیزی بود

اولین بار که گرمای نفسهای تو را بوئیدم

گرچه

بعد از آن روز عزیز

بیست و یک بار دگر

باد و پاییز رسید

دست های تو بهارانم شد

در تو من روییدم

 

دست همه مادران دنیا را می بوسم. موجوداتی که همه هستی خود را نثار می کنند بی هیچ مزد و منتی.

 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/24ساعت 1 AM توسط دکتر هومن |

 

  بعضی وقتها معیار اندازه گیری زمان برای چیزهای متفاوت فرق می کند. مثلا، می گویند اگر می خواهی ارزش یک سال را بدانی از دانش آموزی که رفوزه شده بپرس. اگر می خواهی معنی ۵ ماه را بدانی از مادری که جنینش را سقط کرده بپرس. اگر می خواهی معنی یک ساعت را بفهمی از عاشقی بپرس که دلدارش در سر قرار دیر کرده. اگر می خواهی معنی یک هزارم ثانیه را بفهمی از دونده ایی بپرس که در المپیک، دوم شده و ...
  اما قرار ما از جنس دیگری بود. قراری نبود که در یک ثانیه و ماه و سال گم شود. قرار ما یک قرار بیست ساله بود، بله بیست ساله. هر دوستی ای، در لحظه ای ایجاد می شود، با سلامی در ایستگاه اتوبوس، یا گلاویزی بر سر نگاه چپی به دختر همکلاسی، تعارف بر سر نشستن پشت میز نهار، دادن دو زاری اضافه برای تلفون عمومی دانشگاه، نصف کردن آخرین تکه" ته دیگ" در سلف سرویس ،... آری دوستی ما به همین مسخرگی ها که گفتم  آغاز شد، آغاز دوستی و مودتی که هنوز پایدار است.
ما هفت نفر بودیم. هفت همخانه. هفت یار. هفت نفری که همه دانشگاه، ما را به انگشت نشان می دادند. هفت نفری که روزی ما، بله ما هفت نفر، رییس دانشگاه را عوض کردیم. هفت نفری که هر کاری که به فکرتان نمیرسد را روزهایی کردیم... نپرسید چه کار هایی!

   و ما هفت نفر قراری گذاشتیم. قراری بیست ساله... دقیقا در روز ۸/۸/۶۸. وقتی که تقریبا همه مان ۱۸، ۱۹ ساله بودیم؛ و برای این که یادمان نرود، آمدیم دم تراس خانه و عکسی گرفتیم به یادگار، تا یادمان بماند که ۲۰ سال بعد، در چونین روزی باید گرد هم آییم. آمدیم دم این نرده که پشتش صحرایی برهوت بود باییستیم و هم قسم شویم که روزی هر کداممان برای خود کسی شویم، تا به آبادانی این سرزمین خدمت کنیم.

 از راست به چپ: محسن گل احمر، جواد مشتری دوست، سهیل ملوک پور، هومن ملوک پور، مازیار کاغذچی، علیرضا مشیری

  خوب یادم می آید،  قرار گذاشتیم که در تاریخ ۸/۸/۸۸ دور هم جمع شویم. بیست سال! زمان کمی نیست. آن موقع هفت نفر بودیم. همخانه های زمان دانشگاه. همه مان دامپزشکی می خواندیم بغیر از سهیل که میکروبیولوژی می خواند و ما به اختصار "میکروب" صدایشان می کردیم. دلیل اولیه ای که برای این روز گذاشتیم، خود سهیل بود، چون ملقب به" هشت اعظم" یا " هشتک میرزا" بود. جریان هشت بودن سهیل مفصل است، باشد جایی برایتان بعدا تعریف می کنم. در آن زمان آنقدر این روز موعود دور بود که با خود می گفتیم این هم از همان قرار هایی است که فردایش یادمان می رود. اما، هر روز که گذشت، هر ماه که گذشت، هر سال که می گذشت سایه حضور این روز نزدیک تر و نزدیک تر می شد. در هر مهمانی که همه دور هم جمع بودیم صحبتی از روز هشت بود. تا بلاخره روز موعود فرا رسید.همه جمع شدیم منزل سهیل. قبل از هر چیز، رفتیم و عکسی که ۲۰ سال پیش انداخته بودیم را با همان ترتیب تکرار کردیم. فقط حیف که حیاط خانه سهیل نرده نداشت که بر آن تکیه کنیم. اما آرزویمان را در پس آن داشتیم، سبزینه و حیات...

 


  غبار ایام روی سر و صورت همه مان ریخته( از همه بیشتر بر روی من)، اما می بینید که هنوز خنده بر لب داریم.

هیچکدام از شما سراغ نفر هفتم را در این عکس ها نمی گیرد؟ یکبار دیگر ما را بشمارید از راست به چپ!  بله، شش نفریم. نفر هفتممان در عکس بالایی پشت دوربین بود و در عکس پایین زیر خروار ها خاک سرد آرمیده.

 

رامین منانی، دوست خوبی که در شب عید سال ۱۳۷۰ جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. دوست خوبی که هر کدام از ما( هفت نفر) از او بسیار خاطره داریم... یادش بخیر.

  و ما هفت نفر هنوز هستیم. قرار هایمان هم هنوز هست. این یکی که شد. خدا را چه دیدی، پس  قرارمان باشد برای    ۸/۸/۱۴۸۸ 

پ.ن: برای آنان که در آن تاریخ این مطالب را می خوانند. بدانید که چه آدم های باحالی در این زمان زندگی می کردند.

 

 

+ نوشته شده در 88/08/10ساعت 3 PM توسط دکتر هومن |

 

همیشه که نباید ما برای شما روضه خوانی حیات وحش و حیوانات را برگذار کنیم. بگذارید کمی این بار با هم بخندیم...  آن هم به واسطه تصور سگ بودن...
------------------------------------------------------------------------

پسر : مامان، چرا تو سفیدی و من سیاهم؟

مادر: بچه بیخیال شو، بعد از اون پارتی کوفتی اون شب، شانس آوردی که الآن  واق واق نمی کنی...!

+ نوشته شده در 88/08/05ساعت 3 AM توسط دکتر هومن |

 

چوپاني گله را به صحرا برد. به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده همه گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد

کوچه ـ شاملو

+ نوشته شده در 88/07/25ساعت 1 PM توسط دکتر هومن |

 

خیلی خواستم موضوعی در رابطه با این روز با وبلاگ پیدا کنم اما نشد. تا بلآخره مینو بانو به دادم رسید.
شاهد از غیب آمد. همه آنچیز که برایم فرستاده را می گذارم. فکر کنم بهترین پیام باشد برای این روز. به امید روزی که هیچ کودکی بی پناه نباشد.
فقط ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... اما، ما بزرگتر هایی که سر آنها تشر میزنیم که این کار را بکن یا آن کار را نکن ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. کار هایی که مقیاس درستی و غلط بودن آن را خود بر آن مقراض کرده ایم. قیچی صلاح و نا صواب را بر پارچه ذهن آنها میدریم. و خود قافلیم از هزار دستمال کثیف که بر اعمالمان می کشیم. باور نمی کنید؟ بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟
با هم بخوانیم...

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

+ نوشته شده در 88/07/17ساعت 4 AM توسط دکتر هومن |

پسر کوچک به سمت پدرش آمد و گفت بیا بازی کنیم. پدر که حوصله نداشت، یک تکه روزنامه که نقشه جهان روی آن بود را تکه تکه کرد و به پسر داد و گفت بیا این رو درست کن. چند دقیقه بعد پسر روزنامه را آورد و پدر در کمال تعجب دید که پسر همه تکه ها را صحیح در کنار هم چیده است.  پرسید چطور نقشه به این پیچیدگی را به طور کاملا درست کنار هم چیده؟ پسر به آرامی روزنامه را برگرداند و عکس یک انسان را در پشت صفحه نشانش داد و گفت:" وقتی که آدم درست بشه، جهان هم درست می شه."

نقل به مضمون

+ نوشته شده در 88/07/10ساعت 8 PM توسط دکتر هومن |


مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"! مرد به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم.

قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام."

قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد!

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست!"

صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كُره گي دُم نبوده است!

از كتاب "كوچه"، اثر احمدشاملو
+ نوشته شده در 88/07/09ساعت 3 PM توسط دکتر هومن |

 دیشب با امیر تلفنی حرف می زدم. از هر دری حرف بود و صحبت. بیت اول یک شعر از سایه را برایش خواندم گفتم خیلی دلم می خواهد که این شعر را پیدا کنم. شعری که هوشنگ ابتهاج در سالهایی دور، بعد از آنکه احسان طبری به تلوزیون آمد و گفت که "با خواندن کتاب های شهید مطهری به اسلام گرویده است"  برای او و شکستنش گفت. آنموقع در دهه شصت با آنکه سنی نداشتم، از خواندنش لذت بردم. امروز که ایمیلهایم را چک می کردم ایمیلی دیدم از امیر که عنوان نامه اش "شعر سایه" بود. این بار که شعر را خواندم انگار تک تک موهای بدنم، چون سوزن بر بدنم فرو می رفت. چقدر این شعر زیباست. بارها خواندمش و لذت بردم. حیفم آمد شما را در آن دخیل نکنم.

 
روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه مي گويم پشيمانم مكن


پاي اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود مي خواستم

هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
جز حديثِ عشق گفتن دل نخواست


حشمتِ اين عشق از فرزانگي ست
عشقِ بي فرزانگي ديوانگي ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدي ازو كوته شود

گر درين راه طلب دستم تهي ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست

روي اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي خواستم

آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بي خواهشي آموختم

هر چه با من بود و از من بود نيست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهيست

صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
هرگزم اندوهِ نوميدي مباد

پاره پاره از تنِ خود مي بُرم
آبي از خونِ دلِ خود مي خورم

من درين بازي چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلي، انداختم

باختم، اما همي بُرد من است
بازيي زين دست در خوردِ من است

گر چنين خون مي رود از گُرده ام
دشنه دشنامِ دشمن خورده ام

****

سرو بالايي كه مي باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست

وه چه سروي، با چه زيبي و فري
سروي از نازك دلي نيلوفري

اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه

برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه سر رفتي ز دست

خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم

توبه كردي گر چه مي داني يقين
گفته و ناگفته مي گردد زمين

تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ 
توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟

چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست

كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي مردي چنين اي نازنين!

شوم بختي بين خدايا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي كنم

آنكه از جان دوست تر مي دارمش
با زبانِ تلخ مي آزارمش

گرچه او خود زين ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است

آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد

آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي داند كسي

او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش به داند جهان

بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت

آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست

جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟

از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست

****

پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا

ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم ها را ديد و فريادي نكرد

پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟

سينه مي بينيد و زخمِ خون فشان
چون نمي بينيد از خنجر نشان؟

بنگريد اي خام جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد

آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد

چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه ها از كينه ها انباشتن

آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن

پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه ريز

آن همه فريادِ آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد

آنكه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست

راه مي جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد

كجروان با راستان در كينه اند
زشت رويان دشمنِ آيينه اند

آي آدم ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست

ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي كنيد.
 
 
 
 
+ نوشته شده در 88/05/28ساعت 1 PM توسط دکتر هومن |

 نمی دونم چرا یه هو نصفه شبی، نشستم پای لب تاپ و این متن رو تابپ کردم. انگار خودش همینجوری اومد. یادش بخیر، یه زمونی شعر برام همینطوری می اومد...  دیگه قهر کرده با ما انگار. بگذریم...
تمام دوست داران حیوانات و حامیان آنها من رو ببخشند که گاهی موضوعاتی نامربوط از این دست رو در این وبلاگ می خونند.

   پیاده ای سفید هستم کاشته شده درمربعی سفید دراین کارزار. بازیگران، نشسته اند،به گپی و گفت گو ،که ما چیزی از حرفهایشان نمی فهمیم. دستی، پیاده ی بغل دستی ام را به جلو می برد. بعد از آن، سکوت حکمفرما می شود. مدام دست ها می آیند و مهره ها را به سمت و سویی حرکت می دهند و بعد ازهر حرکت، محکم بر سر ساعتی می کوبند که کنار صفحه است. تو گویی می خواهند زمان را به اختیار خود نگه دارند. قلعه ها بودند که پیش رویم فرو ریختند و پیاده ها بودند که بر زمین افتادند. دلم به وزیر پشت سرم خوش بود که حرکت هایی کرده بود ولی هر بار زود برگشته بود پشت سرم. شاه که اصلا تکانی نخورده بود و اگر تکانی هم خورد، خود را پشت در قلعه اش قایم کرد. به ناگاه دستی مرا به جلوتر برد.  نمیدانم با آن که آنهمه فیل و قلعه و شاه پشتم بود، چرا خود را طلایه دار می پنداشتم!، با خود فکر می کردم که دارم به جلو و جلوتر می روم!.  پیاده ها، یک به یک، درون جعبه کنار صفحه افتادند. من آخرین پیاده بودم که خانه به خانه جلو تر می رفتم و تنها یک خانه مانده بود تا وزیر شوم که به ناگاه دستی مرا برداشت و اسبی تیره را به جایم گذاشت. افتادم درون جعبه ایی که از فیل و رخ های سیاه رنگ در آن بود تا پیاده های سفید رنگ خودمان. زمان گذشت و بعد آن، صدای قهقه ایی آمد و دستی جعبه را گرفت و همه مان را از سیاه و سفید، دوباره برروی صفحه ریخت. بازیگران همانطور که ماها را می چیدند، با هم چیز هایی می گفتند که ما باز هم نمی فهمیدم. زیر پایم را نگاه می کنم. دوباره ایستاده ام. بر مربع سیاهی ایستاده ام. اما هنوز سفیدم!

 

+ نوشته شده در 88/05/14ساعت 3 AM توسط دکتر هومن |

 

هیچ لزومی ندارد که آدمی وابسته به ارگان یا جای خاصی باشد و همچنین، لزوما همه آنها خصوصیاتی که ما فکر می کنیم را داشته باشند. در پست قبلیم خاطره ای نقل کردم از یک "بسیجی واقعی" و در قسمت نظرهای وبلاگم، نظری داشتم که پشتم را لرزاند. نظر یک "بسیجی". کسی که واقعا مرا به یاد "کسی از آن سالهای خوب" انداخت.

"جای هیچ شکی نیست که بسیجیان واقعی از حوادث امروز بیش از دیگران ناراحتند. چون مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده!!!"
از آنجایی که آدرسش را در پیام خصوصی برایم گذاشته نمی توانم لینکش را بگذارم( اگر اجازه دهد می گذارم!)

به خدا همه مان انسانیم، در یک تکه بسیار کوچک به نام ایران، از این کره خاکی که نامش زمین است. این کره خاکی در منظومه ای به نام منظومه شمسی است که در برابر کره های دیگر این منظومه اصلا عددی نیست. کره ایی که یک میلیون بار در خورشید جا می شود. بعد کل منظومه شمسی، با ناهید و کیوان سلحشورش، که ما افتخاری تا به کره ماه رفتنش را بیشتر نداریم، خود جزو میلیون ها منظومه دیگر موجود در راه شیری هستند. تازه منظومه شمسی و دیگر  منظومه های هم اندازه آن را که کنار هم بگذارید که تمام تصور دانشمندان از کل حیات است، تازه ۳٪ از تمام آن چیز که از هستی وجود دارد را تصور کرده ایم... کمی با خود بیاندیشید، تمام این فضای غول پیکری که آخر تصور تمام دانشمندان و ستاره شناسان است، ۳٪ از کل آن چیزی است که ما از جهان می دانیم...
بگذارید از منظر دیگر بنگریم، میدانید اگر از زمان پیدایش انسان، یا همان" آدم" را بر روی کره زمین تا کنون ۲۴ ساعت فرض کنیم، یعنی از زمانی که حضرت آدم بر روی زمین جلول اجلاس فروده اند تا کنون تنها یک شبانه روز گذشته باشد، از تمدن مصر تا بحال تنها ۳۰ ثانیه گذشته است! آری تنها نیم دقیقه، از فراعنه مصر تا به حال. حالا شما می خواهید آتیلا باشید، چنگیز، تیمور، ناپلئون، هیتلر، پطر کبیر، ... (بقیه را نمی گویم چون خود می توانید حدس بزنید)،  چند هزارم ثانیه در قیاس تاریخ نقش دارید؟ بعد از رفتنتان چه می شود؟

حالا یک بار دیگر به تصورات خود نگاه کنیم. بیاید با خود منصف باشیم، بیایید بر روی این کره خاکی کمی عادلانه به موضوعات بنگریم. داشتن یا نداشتن چیزی، تکه زمین یا خانه ایی به نام خود، به ریاست جایی یا ارگانی رسیدن، اصلا حکومت بر مملکتی، آیا دیگر برایتان ارزشی دارد در این قیاس غول پیکر مکانی و زمانی؟  آیا صرف داشتن دین یا عقیده یا نگاه خاصی به زندگی، مستوجب تازیانه است به نظرتان؟ چند میلیارد مسلمان و غیر مسلمان دیگر بغیر از ما ایرانیان بر روی کره خاکی زندگی می کنند؟ آیا همه آنها باید آنطور بیاندیشند که ما می اندیشیم؟ تا به زور گزمه و باتوم و زندان، به بهشت رهنمون شوند؟ 
به قول شاملو که در سالمرگش هستیم، وطن کجاست؟؟؟  به راستی وطن کجاست وقتی خواننده ایی گمنام در مکزیک ترانه ایی میخواند برای کسی در ایران؟ وقتی مردمان شهری در ایتالیا سبز می شوند برای کسانی که هزاران کیلومتر از آنها دورند و زبان مشترکی ندارند با هم. به راستی وطن کجاست؟؟؟ من یا شما حرف آنها را بهتر متوجه می شویم یا آنهایی که امروزه در کوی و برزن قداره بند مستند؟ بشر گویی دارد دوباره راه جدیدی آغاز می کند. همین است که این کلام "یک بسیجی" مرا تهیج میکند "مردم فقط رایشان دزدیده شده ولی ما هم رای مان و هم اسممان دزدیده شده  ". من دست اینگونه بسیجیان را می بوسم.

بیایید کمی بیاندیشیم با خود، شاید به خاطر شاملو ، تا  آواره جایی نباشیم  که قبای ژنده خود را بیاویزیم.
راستی شاید ندانید که کلمه بسیج معرب شده کلمه فارسی " پسیچ " به معنی آماده کردن قشون، است که فردوسی هم در شاهنامه  از آن استفاده کرده.

+ نوشته شده در 88/05/02ساعت 3 AM توسط دکتر هومن |

 

خیلی وقت بود که اصلا حال نوشتن نداشتم. یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم. احنمالا شما هم نداشتید. داشتم توی نوشته هام همین طوری نگاه می کردم، یکهو برخوردم به این نوشته ام که به مناسبت هفته بسیج توی کارگزاران چاپ شد. یک اتفاق واقعی. یادمه وقتی خودم داشتم مینوشتمش، و یاد این مرد می افتادم اشک در چشمانم حلقه زده بود. الآن هم که دوباره داشتم می خوندمش اشک در چشمانم حلقه زد، اما این بار به دلیل دیگری بود. خوب میدونم قهرمان داستان من و تمام بسیجیان واقعی از اتفاقات اخیر ناراحت و خشمگینند. بخوانیم با هم ...

 

 

ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم.با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم  خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف  کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود.پرسیدم صاحبش کجاست, مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهارمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی  نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی  شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم،  همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».

با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.

آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».

عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش  نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.

نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»

لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».

وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».

 نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».

- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».

برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.

حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».

-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر  برای نجات سگ شما سر پا بودند».

سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.

 

اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».

خودش بود. با پاکتی در دست.

وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».

من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول  کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».

حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».

-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم  که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».

بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.

 

موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و  لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک  قرآن جیبی دارم که هنوزهم از آن بوی باروت می آید.

+ نوشته شده در 88/05/01ساعت 6 PM توسط دکتر هومن |

 

  سالها پیش یعنی حدود سال ۱۳۷۶ طرح نیروی انسانی بعد از دکتری را در جزیره کیش می گذراندم. در آن دوسال مدیر مجموعه سوارکاری کیش بودم. خاطرات زیادی از آن زمان برایم مانده، تلخ و شیرین. همکاری داشتم آنجا به نام علی کرجی بانی که کارهای مهتری و نعل بندی را آنجا انجام میداد. پیرمرد سرحالی بود که آموزش سواری هم می داد به شاگرد های سوارکاری. لهجه شیرین شمالی هم مشخصه اش بود. همیشه به من می گفت: " شما این همه درس خوندین دکتر شدین، من همینجوری دکترم. اسب رو ببینم میفهمم مشکلش چیه". یک روز گفت:" دکتر بیا با هم بریم پردیس، نوه ام گفته یکی از این عروسکهای عروس براش بخرم." یک مغازه بود که فقط از همین عروسکهای عروس و شبیه آن می فروخت. بعد از بالا پایین کردن های زیاد. بلآخره یکی را انتخاب کرد. وقتی قیمتش را پرسید. فروشنده گفت:" ۴۵ هزار تومن" . پیرمرد که داشت عروسک را وارسی می کرد یکهو سرش را بالا آورد و با تعجب:" آااووو، ۴۵ هزار تومن؟؟ چه خبره برار؟" فروشنده گفت:" آره آقا، عروسک هاش اصله. از دوبی آوردیم". کرجی بانی هم همینطور که عروسک را روی پیشخوان می گذاشت ابرویی بالا انداخت و گفت:" آااو ، این که عروسکه، من واقعیش رو گرفتم ۱۵ تومن"
قیافه فروشنده خیلی تماشایی بود.
 

+ نوشته شده در 88/03/04ساعت 5 PM توسط دکتر هومن |

 

امروز با مانلی رفته بودم جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند. لزومی نداره من همیشه از حیوانات براتون بنویسم. بزارین این بار از انسانها براتون بگم. از بچه هایی که درد می کشن و آدمهایی که درد اونا رو میخوان به دوش بکشن. چیزی که من رو تحت تاثیر قرار داد یک نامه بود. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود. بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده. الآن که دارم این کلمات رو می نویسم قطره های اشکم بروی کیبردم میریزه. همونطور که وقتی داشتم نامه اون رو تو محک میخوندم و این اشک ها نمیذاشتن نوشته اش رو بخونم و مجبور بودم هر دفعه اشکهام رو پاک کنم تا بتونم بقیش رو بخونم، آخه از قدیم می گفتن "مرد که گریه نمیکنه" ولی من هر وقت که لازم بوده این کار رو کردم، چه برای یک انسان چه برای یک حیوان یا هر موجودی که حیات داره و حق زندگی و سعادت مند بودن. باورتون می شه وقتی خبر قطع درختان کهنسال رو شنیدم اشک ریختم؟ میخواین نامه این پسر ۱۰ ساله رو بخونین؟

 

 

من تومار خودم رو دوست دارم

من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .

یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.

وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ...

 

 

 آقایون .... دیدید که مرد ها هم می تونن گریه کنن!!!

 

+ نوشته شده در 88/03/01ساعت 11 PM توسط دکتر هومن |

داشتم روزنامه اعتماد را می خواندم، به این تیتر برخوردم " ميمون ها هم از اشتباهات شان درس مي گيرند " و توضیح داده بود که ... نتايج يک تحقيق علمي جديد نشان مي دهد ميمون ها هم از خطاهايشان درس مي گيرند. دانشمند ان در يک پژوهش جديد دريافته اند ميمون ها مي توانند از اشتباهات شان درس بگيرند و کارهاي خود را اصلاح کنند و همچنين براي برنده شدن و گرفتن پاداش بهتر هنگام بازي کردن، خطرات احتمالي را مي پذيرند. بن هايدن پژوهشگر مرکز پزشکي دانشگاه دوک و محقق اصلي اين پژوهش با انتشار مقاله يي در مجله «ساينس» اظهار داشت؛ اين نخستين مدرک علمي است که نشان مي دهد ميمون ها هم مثل انسان ها افکاري مانند «ممکنه بشه،»، «مي تونه بشه،» و « بايد بشه،» دارند...

همینطوری گفتم که در جریان باشید، بعدا نگید نگفتی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در 88/02/29ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

 

شروع تلمذ:
صبح ساعت 6 طبق عادت نامالوف از خواب پریده، دست و صورتی شسته به سالون غذاخوری رفتیم. دیدیم همه منتظر ما هستند. قند در دلمان ذق ذق کرد یکهو. آخر تا آن موقع نشده بود 14 عدد نسوان منتظر ما باشند، آنهم با هم ودر یک جا. تک تک از ما پرسیدند که خوب خوابیده ایم یا نه؟ تک تکشان را قسم دادیم که بله، به بستر رفته ،گرفتیم و خوابیدیم. البته این سوال همواره از همان زمان کودکی در ذهنمان بود که هروقت مثلا والده مکرمه می گفت:" بگیر بخواب". ما نمی دانستیم اصولا چه چیزی را باید بگیریم و بخوابیم! البته بعد ها که در دیار
دراک الممالک مشغول تلمذ بیطارگری شدیم، خوب فهمیدیم که چه چیز را بگیریم و بخوابیم!
بعد از صرف ناشتایی، سوار برمرکب شده به سمت شلتر( شلتر بر وزن هندل، به معنی پناهگاه است). به باغی وارد شدیم به غایت بهشت. چند عمارت کوچک و بزرگ در آن دیده می شد. عجبا که صدایی از واق واق سگ به گوش نمی رسید. ابتدا خانمی آمد آراسته که دهه ششم عمر راطی می کرد. بعد فهمیدیم که ریاست کل هستند.

ما بقیش را در اندرونیبخوانید.

نظرات را هم اینجا بستم. هر نظری چیزی خواستید بگید همونجا کامنت بذارید

+ نوشته شده در 88/02/24ساعت 5 PM توسط دکتر هومن

این عکس یکی از قدیمی ترین نقشه های موجود در جهان است که در موزه ایی در فلورانس به نمایش در آمده است.جالب است در قسمت جنوبی خلیج فارس ننوشته عربستان یا کشور فلانُ بلکه نوشته صحرای عرب.

اون روز که داشتم از روی این نقشه عکس می گرفتم برای دل خودم بود. ولی الآن که در لابلای عکسهام دیدمش، گفتم شاید شما هم از دیدنش لذت ببرین.

به قول فردوسی
                         زشیر شتر خوردن و سوسمار           عرب را بدانجا رسیدست کار

                     که  تاج  کیانی  کند  آرزو                  تفو  برتو ای چرخ گردون تفو

+ نوشته شده در 88/02/17ساعت 7 PM توسط دکتر هومن |

 
آغاز تلمذ در "داگز تراست"

به هتل که رسیدیم دیگر رمقی در جان و توانی در تن‌مان نمانده بود. یک خانم به غایت سیاه پشت میز رسپسیون نشسته با چشمان وق زده نگاهمان می‌کرد. اطاقمان را نشانمان دادند. بر تخت ولو شدیم، تا غروب. گفتیم به خیابان برویم و گشتی بزنیم این دیار فرنگ را. الحق والانصاف که مش قاسم راست می گفت که "این چشم چپ همه انگلیسی ها چپ است". اصلا همه چیزشان غیر آدمیزادی و چپکی است. از رانندگی‌شان گرفته تا دستشویی‌شان. هیچ کجا ندیده بودیم شیر آب سرد و گرمشان از هم جدا باشد. از یک طرف دست راستتان یخ می زند از یک طرف دست چپتان می سوزد. بعد هم که ازشان سوال می کنید که چرا اینطوری است؟ با افتخار گردن می‌افرازند که این "مدل ملکه" است.
اینها دیگر شورش را در آورده اند. ما حالا اسم خیابان و بزرگراه و میدان و پارک و ... اینجور چیزها را به اسم حاکمانمان می‌گذاریم، ولی اینها دست از سر دستشویی هم برنداشته اند. فکرش را بکنید مثلا نام دستشویی‌مان را بگذاریم "دستشویی فخرالملک" یا اسم مستراحمان را بگداریم "مستراح شازده"!!! خب عیب است دیگر. یا مثلا فرمان اتولهایشان، به جای این که اینور باشد آنور است و اتول هایشان در معابر در جهت مخالف رانندگی می‌کنند.
رودخانه تایمز را که دیدیم  یاد شهر اجدادیمان "آمل" افتادیم...
بقیه اش را در اندرونی بخوتید
+ نوشته شده در 88/02/07ساعت 6 PM توسط دکتر هومن |

قسمت سوم سفرنامه بیطارباشی در اندرونیبه روز شده. خدا بگویم این شازده را چه بکند که ما را از کار و زندگی انداخته . اگر قسمت های قبلی را نخواندید، اول مجلد قبلش را بخوانید بعد این را...

بخوانید و ...

+ نوشته شده در 88/01/28ساعت 2 AM توسط دکتر هومن |

قسمت دوم سفرنامه بیطارباشی همایونی که ما باشیم در اندرونی منتشر شده.بخوانید و همانجا یا همینجا نظر بدهید.

البته شنیدیم در ایالات محروسه ایتالیا زلزله آمده. فکر کنیم شازده هوس بازی "بالا بلندی" به سرشان زده!!!

من و شازده تپل میرزا

+ نوشته شده در 88/01/17ساعت 5 PM توسط دکتر هومن |

 

من که خیلی خنده ام گرفت.باز بگین ما دامپزشکها سلیقه نداریم.

+ نوشته شده در 88/01/15ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

 

چند وقتی بود که از ما خبری نبود که حتما در جریان هستید. به هرحال همین الآن از ما خبر شد.اکنون که این نوشته ها را می نویسم در بلاد غربت هستم و در لحظه شماری برای بوییدن هوای پر از دود تهران. اصلا گاهی که اینجا دلمان خیلی تنگ می شد سرمان را می کردیم در لوله اگزوز اتوبوس های اینجا و نفس عمیق می کشیدیم که کمی حالمان جا بیاید و یاد تهران خودمان بیافتیم. گفتیم خاطراتمان را برایتان بنویسیم تا ما را از یاد نبردید.

ماجرای خروج از ایران به قصد انجلیس 

تا اینجا را نوشتیم. بقیه را در اندرونی بخونید. چون قول دادیم به شازده که این نوشته مختص ایشان باشد انشالله. آنجا بخوانید ولی نظراتتان را همینجا بدهید تا ببینیم چه گذشته بر ما ...

منتظر بقیه باشید...

 

+ نوشته شده در 88/01/04ساعت 6 PM توسط دکتر هومن |

چند وقتی بود سرم خیلی شلوغ بود و نمیرسیدم کاری بکنم.البته دروغ چرا؟ تنبلی هم بود در کنارش.
بگذریم، مطلب امروزم ربطی به دامپزشکی و حیوانات ندارد. این مطلب را جایی خواندم و بسیار برایم جالب بود.گفتم بنویسم شاید شما هم خوشتان بیاید.

هیچ میدانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟ تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پیدایشش:

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد. 
                                

                                        فلسفه پیدایش

 

 

30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه       

 24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز 

 4 قسمت زمین  :   4 فصل سال                       

 5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز

 2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز                      

هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال

تخته مرد  :  کره زمین                         

زمین بازی  : اسمان

تاس :   ستاره بخت و اقبال                 

 گردش تاس ها : گردش ایام

مهره ها:  انسان ها                          

  گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )  

برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها 

 

                                        اعداد  تاس  : 

 

1 : یکتایی  و خداپرستی                                     

 2 : اسمان  و زمین

3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک                  

4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد                  

6 :  شش روز افرینش

 

جالب بود نه؟ می بینید، ما همواره در طول تاریخ حاکمان فرزانه ایی داشته ایم و داریم!یعنی همانطور که حاکمان قدیم مثل بزرگمهر به فکر سرگرم کردن ما بوده و تخته نرد را آفریده تا ما هر شش شب هفته را به همسرمان ببازیم ، حاکمان نسل های بعد هم همینطور مشغول سرگرم کردن و سرکار گذاشتن ملت شدند تا به امروز.

+ نوشته شده در 87/11/14ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

عادل جان الآن که حدودا دو میلیون اس ام اس داشتی.

در مطلب قبلی ام هم نوشتم که اصولا آدم فوتبالی نیستم.نه این که نبوده ام . قبل از قبولی دانشگاه ، دروازه بان تیم جوانان شاهین هم بوده ام ،دروازه بان دانشگاه های تیم استان فارس هم بودم یه چند گاهی ولی هیچوقت مثلا مثل برادرم اامیر یا مثلا  شاهین که فوتبالی بودند و تمام بازی های لیگ را دنبال می کردند،نبودم.
الآن هم که دارم برنامه ۹۰ را می بینم نه به خاطر فوتبال است، بلکه به خاطر فرصتی است که در اختیار ماست که نظر دهیم.نظری که شاید جای دیگر نمیتوانیم بدهیم. پس عادل جان بدان که به نگرش این برنامه رای می دهیم ، نه به رسانه ملی. 

+ نوشته شده در 87/11/08ساعت 1 AM توسط دکتر هومن |

داشتم همینطوری با خودم فکر می کردم که یهو این مسئله اومد تو ذهنم و خودم بعدش کلی خنده ام گرفت.
فکر می کنید بزرگترین آرزوی دوتا مار که می خوان با هم شرط بندی کنن چی می تونه باشه؟
عکسها رو ببینین ، بعدش نظرم رو نوشتم.شما هم می تونین نظرتون رو بدین، ببینیم بهترین نظر چی می تونه باشه ...


 

شما چی فکر کردین؟

من فکر می کنم که آرزوی " سنگ ، کاغذ ، قیچی "بازی کردن رو داشته باشن !!!

+ نوشته شده در 87/10/15ساعت 1 AM توسط دکتر هومن |

جریان این وبلاگ ما هم شده مثل آن هموطن که وقتی دکتر داشت طریقه صحیح استعمال شیاف را برایش توضیح می داد، زد پشت دکتر و گفت :" آها، ببین ، دوهتور ، خودت داری سر شوخی و باز می کنی آ ".

ما داشتیم بلا نسبت مثل بچه آدم نون و ماستمون رو می خوردیم و وقاعیه اتفاقیه خود و حیوانات رو برایتان می گفتیم. اینقدر آمدید طریقه استعمال وبلاگ رو به ما ، عوام دامپزشک نشان دادید که سر شوخیمان را باز کردید. سر شوخی ما هم که میدانید اصلا شوخی ندارد با کسی !. اصلا سر شوخی ما که باز می شود مگر بسته میشود به این راحتی ها بدمصب.حالا هرچه دیدی از چشم خودتان دیدید. 

جالب است که پست امروزمان یک عکس است که خودمان با دستان خودمان و با ذوق و سلیقه مثال زدنی خودمان و با موبایل خانم خودمان گرفته ایم !!! خداییش عکس را ببینید و به ذوق و سلیقه هموطنانمان در این تصویر پی ببرید

ار آجایی که چند وقتی است که ادامه مطلب نگذاشتیم و یواش یواش بدنمان به خارخارک دارد می افتد عکس را در ادامه مطلب گذاشتیم.قابل توجه بعضی ها که اسمشان امیر ملوک پور است !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/10/07ساعت 12 PM توسط دکتر هومن |

از در خونه میام تو. دارم پوتین سربازیم رو در می آرم که از ته مهمونخونه صدای مادرم می آد.
: چی میگی؟ چی چی و تو دسترس نیست؟...همین الان داشتم حرف میزدم باهاش ... شوهرم ... آخه چرا بعدا تماس بگیرم؟ چی؟...  اه ه ه ه  ..  اینقدر اینگیلیسی بلقور نکن ...دوباره که داری همونو میگی...

+ نوشته شده در 87/10/05ساعت 2 AM توسط دکتر هومن |

مطلب امروزم یه جورایی متفاوته.از اون جهت که هر کسی میاد که این وبلاگ رو بخونه انتظار داره که مطالبی راجع به حیوانات و یا در نهایت محیط زیست بخونه. این یک نوشته کاملا متفاوته و قرار بود که در روزنامه اعتماد پنجشنبه منتشر بشه.یعنی یه جورایی منتشر هم شد. اونهایی که ساعت های اولیه پنجشنبه سایت روزنامه اعتماد رو باز کردن این مقاله رو دیدن.اما تو کاغذ نیومد.بگذریم. حالا خودتون بخونین .اولین مطلب ورزشی دکتر هومن رو. یه لطفی هم بکنین بگین که راجع به چیزهای دیگه ای مثل این مطلب که خوندین بنویسم ، یا نه، بچسبم به همون موضوعات قبلی؟

نظراتتون میتونه کمکم کنه.  

 

در ادامه مطلب در خدمتتونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/09/22ساعت 11 PM توسط دکتر هومن |

 
چند وقت پیش یکی از دوستانم این شعررو برام فرستاد.الآن داشتم یه کم، مطالب و فایل های لب تاپم رو مرتب می کردم که دوباره دیدمش. حیفم آمد که شما هم نخونینش.مثل این که قراره داریوش خواننده از این به عنوان ترانه آخرین کارش استفاده کنه.درضمن موضوع این پست خیلی هم بیربط به دردسرهای دامپزشک نیست.هشت تا از مهره های شطرنج حیوونند خب!!!.پس یه جورایی به من هم مربوط می شه .سه چهارمش مال شما بک چهارمش هم مال من ! 
 
 
 
از پس پرده نگا کن
مثل شطرنجه زمونه
هرکسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه
یکی مث ما پیاده
یکی صدساله سواره
یه نفر خونه به دوشه
یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره مارو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی توی خونه تو من جلو پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم توبازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت
+ نوشته شده در 87/08/10ساعت 8 PM توسط دکتر هومن |

این هم نتیجه نظرات شما در مورد نوشته های شهریور ماه.

 

+ نوشته شده در 87/08/07ساعت 4 PM توسط دکتر هومن |

مطالب قدیمی‌تر